آخرین اخبار
کد خبر: ۱۲۳۶۷۴
تاریخ انتشار: ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۰۸:۴۵
مقاله

انسان شناسی دینی در آثار و اندیشه­ی استاد جوادی آملی

مصطفی سامانی

دکترای فلسفه و کلام اسلامی/ مدرس دانشگاه / فرهنگی بسیجی شهرستان جهرم 

چکیده

انسان شناسی دینی - عرفانی یکی از رویکردهای مهم در مطالعات انسان شناختی است. اصول انسان شناسی استاد جوادی آملی در پرتو آیات قرآن و نفس شناسی صدرایی مبتنی بر اصالت نفس و روح آدمی است، اگر چه از تأثیر و بازتاب احوال جسم بر نفس نیز غافل نمی ماند. از نظر ایشان جلوه های کرامت و فضیلت انسانی در حقایقی مانند علم به اسماء الهی، مقام خلافت بالقوه­ی انسان، قدرت تسخیر آسمان ها و احسن المخلوق بودن انسان تجلی کرده است. از نکات مهم در انسان شناسی استاد جوادی آملی نقد تعریف مشهور و راکد ارسطویی از انسان است یعنی «حیوان ناطق». ایشان بر آن است که قرآن کریم همه­ی انسان ها حتی مشرک و کافر را انسان واقعی نمی داند. قیود دیگری لازم است تا کسی در فرهنگ قرآن «انسان» به شمار آید. طبق این نظر، تعریف انسان در قرآن «حی متأله» است. «حی» به منزله­ی جنس که جامع حیات نباتی و حیوانی و انسانی است و معادل مصطلح «حیوان ناطق» است اما فصل اخیر آن، تأله است یعنی خدا خواهی مسبوق به خداشناسی. نطق لازمه­ی انسایت است اما کافی نیست.

کلید واژه ها: انسان، ایمان، نفس، قلب، روح، هدایت

1-مقدمه

سؤال از خدا، انسان و هستی همیشه به عنوان سه سؤال اساسی برای انسان مطرح بوده است. در این میان توجه به انسان و شناخت او از اهمیت ویژه برخوردار است تا آن­جا که دعوت به شناخت انسان، از تعالیم اصلی بسیاری از مکاتب دینی، فلسفی و عرفانی بوده است. در تعالیم اسلامی عدم شناخت انسان، جهل به همه چیز دانسته شده است: امام علی(ع) می فرمایند: لا تجهل نفسک فان الجاهل معرفة نفسه جاهل بکل شیء (آمدی، 1407،ص598) چرا که مَثَل انسان در این زندگی مثل بازرگانی است که با سرمایه خود داد و ستد می­کند و فقط در صورتی می­تواند به سود بالایی دست یابد که ارزش سرمایه و کالایی را که خرید و فروش می­کند به خوبی بشناسد، و گرنه ممکن است در مدت زمان اندکی نه تنها سودی کسب نکند بلکه اصل سرمایه­ی خود را نیز از دست داده و زیانکار گردد.(رک: دیرکس،1380،ص4)

از آن جا که انسان موجودی است بسیار پیچیده و دارای ابعاد و شئون وجودی مختلف، که بررسی و تحقیق همه آنها در یک شاخه علمی امری نا ممکن به نظر می­رسد، لذا هر شاخه­ای از معرفت که به گونه­ای، ساحتی از ابعاد وجودی انسان را مورد بررسی قرار دهد، شایسته عنوان انسان شناسی خواهد بود. پس عنوان جامع انسان شناسی شامل همه شاخه­های علمی خواهد بود که به بررسی و شناخت و تحلیل بعد یا ابعادی از ساحت های وجودی انسان یا گروه و قشر خاصی از انسان­ها می­پردازد.(واعظی،1377،ص12) با این همه اگر چه مثلاً دانش پزشکی یا جامعه شناسی به نحوی به ساحتی از ساحات انسان می پردازند اما اصطلاح «انسان شناسی» به آن ها اطلاق نمی شود. این اصطلاح در عرف متخصصین اغلب ناظر به ابعاد فرامادی و وجودی انسان است که طبعاً صبغه­ی فلسفی و کلی به خود می گیرد.

در میان روش های پنجگانه­ی انسان شناسی یعنی روش های تجربی، تاریخی، درون نگری، دینی و فلسفی، روش دینی از اهمیت و اتقان بیشتری بهره مند است؛ زیرا صانع و خالق بشر به شناسایی و تعریف و تحدید او از راه متون وحیانی و به ویژه قرآن کریم پرداخته است. با عنایت به همین دلیل، رویکرد دینی استاد جوادی آملی در این موضوع از جایگاه خاصی برخوردار است.

2- اهمیت انسان شناسی

از دیدگاه استاد جوادی، معرفت نفس، اساس تمام علوم و معارف و اولین و کامل ترین پایه و اساس تفکر در تمام حقایق نظام هستی است و با قدم نهادن در این راه، انسان می تواند به بام حقایق عالم راه یابد و از آن جا اسرار عالم را مشاهده کند:

«اگر انسان خویشتن خویش را بشناسد، هم مبدأ جهان امکان را می شناسد وهم به معاد ایمان می آورد و حیات ابدی را پیش از هر چیزی می بیند و به آن دل می بندد و هم مسیر بین آغاز و انجام را می شناسد و اما اگر خویشتن را نشناسد هم مبدأ یعنی خدا را فراموش می کند و هم به معاد و حیات ابدی توجه ندارد و در واقع با فراموشی نفس از همه این معارف باز می ماند و اگر کسی از معارف الهی باز ماند از امداد های الهی و غیبی محروم می گردد. (جوادی آملی الف،1390،ص84)

همچنین از نظر ملاصدرا آثار و فوایدی بر انسان شناسی مترتب است از جمله: هر کس نفس خود را بشناسد عالم را شناخته و هر کس عالم را بشناسد در مقام مشاهده­ی خداوند تبارک و تعالی است. دیگر آن که به وسیله­ی شناخت روح خود، عالَم روحانی و بقای آن را خواهد شناخت. آن که هر کس نفس خود را بشناسد دشمنان خود را که در آن پنهان اند خواهد شناخت؛ (دشمنان که پیامبر(ص) بدان اشاره نموده و فرمود: دشمن ترین دشمن تو نفس تو است، آن نفسی که بین دو پهلویت قرار دارد.) آن که هر کس نفس خود را بشناسد می داند که چگونه آن را اداره و رهبری کند. آن که هر کس آن را بشناسد در هیچ کس بدی و نقص نمی بیند مگر آن که آن را در نفس خود موجود می بیند. آن که هر کس نفس خود را بشناسد خدای خود را شناخته است. (رک: ملاصدرا،1392،صص226-229)

3- علل رجحان معرفت نفس

انسان شناسی و خودشناسی با وجود اختلاف اندکی که میان آن دو هست آثار خاص خود را در اندیشه و عمل انسان بر جای می نهند به نحوی که معارف دیگر فاقد چنین آثاری هستند. مهم ترین آثار معرفت نفس، شناخت مبدأ و تبعاً شناخت معاد و مقصد است. استاد جوادی آملی در این باره می نویسد: «معرفت نفس» مقدمه­ی خدا شناسی است:

«من عرف نفسه فقد عرف ربّه»؛ هر کس هر اندازه خود را بشناسد، خدا و اسمای حسنای او و کیفیت اشراف خداوند بر اسماء و صفاتش و کیفیت خضوع و انقیاد اسمای حسنا و شئون الهی در برابر ساحت قدس کبریایی را می شناسد. مفاد «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»، بیان «امکان تقریبی» حکمت متعالیه، یا «امکان ماهوی» یا «حدوث ذاتی»یا «حدوث زمانی» حکمت و کلام نیست، چنان که به «برهان حرکت» علوم طبیعی یا «برهان نظم» - در بسیاری از آیات هم بر آن تکیه شده است یا به مانند آن دو بر نمی گردد، چون در این جهات، میان انسان و درخت و ستاره و آب و سنگ فرقی نیست: هر کدام از اینها را که بخواهیم از منظر «امکان ماهوی»، «امکان فقری»، «حدوث ذاتی»، «حدوث زمانی»، «برهان حکمت»، «برهان نظم» و ... سامان دهیم، حد وسط و نتیجه اش تام است؛ اما نمی توان گفت: «من عرف الحجر فقد عرف الله»؛ یا: «من عرف البحر و ... فقد عرف الله». البته شناسنده سنگ، خالق آن را می شناسد؛ ولی چنین معرفتی، غیر آن معرفت رب است که از انسان شناسی پدید می آید و آن آگاهی ویژه به خدای سبحان، مختّص معرفت انسان است، لذا معرفت نفس، سودمند ترین معارف است: «معرفه النفس انفع المعارف». (جوادی آملی الف،1390،صص62-64)

همچنین در باب اثر دوم یعنی معاد شناسی می فرماید:

«بهترین توشه­ی راه ابدیت، علم صائب و عمل صالح است و بهترین راه عالم شدن، خدا شناسی است و نزدیک ترین طریق خدا شناسی، خود شناسی. اگر انسان خود را بشناسد، ذات اقدس الهی را بهتر و آسان تر می شناسد و اسماء، صفات، افعال و آثار او را بهتر می فهمد، در نتیجه همیشه به یاد اوست. همچنین حیات ابدی را پیش از هر چیزی می بیند و به آن دل می بندد و برای آن مهیا می شود. بر این اساس، مبحث انسان شناسی که با شناخت جان آدمی و فضیلت، رذیلت، سعادت، شقاوت و با جلال و جمال انسان پیوند دارد، هم جنبه علمی و هم صبغه­ی عملی یعنی تزکیه و تهذیب دارد و سودمند تر از دیگر مباحث است، زیرا حقیقت انسان که از پروردگار به صورت نفخ ملکوتی افاضه شده، همانند حبل آویخته است؛ نه شبیه آب ریخته (باران). چنین حبل متینی قطعا معدوم نخواهد شد و حتما به کمال می رسد و ضرورتا کمال او جز رجوع به سوی خداوند نیست، لذا هماره در تکاپو به سمت اوست: و مانع این تطرّق راه یافتن- و ردع باز داشتن- این سلوک، همانا دنیاست که دوستی آن، راس هر خطیئه است. چنین معرفتی هم در تزکیه عقل نظر و هم در تزکیه عقل عمل و هم در تضحیه نفس مسوّل و آمّار و هم در تسویه مجاری ادراکی و تحریکی دیگر، سهم تعیین کننده دارد.» (همان،صص 64-66)

4- نسیان ممدوح و مذموم

هر که به کلی درصدد خود شناسی و ارزیابی ساختار روح و روان خود بر نیاید و به تنظیم قوای خود نپردازد، به خطر «خود فراموشی» و «غفلت از خویشتن» مبتلا خواهد شد. در اهمیت خود شناسی همین بس که انسان را از آفات و خطرات «خود فراموشی» می رهاند.

نسیان نفس دو قسم است:

1. نسیان دون عقل متعارف: بر اثر فرورفتگی در لذت های زود گذر، خود برین و حقیقی را فراموش کند. 2. نسیان فوق عقل عادی: بر اثر استغراق در شهود الهی، خود متوسط یا نازل را از یاد برد. یعنی هم جاهل تبهکار، خود را فراموش می کند و هم عارف نائل به مقام فنا و غرق در دریای شهود حق؛ لیکن هلاک شونده­ی گرفتار نسیان، مذموم می شود و نائل به حیات معرفت، به تعبیر عرفا دارای نسیان ممدوح است. البته قدح و مدح نسیان به ویژگی منسی (فراموش شده) بر می گردد: نسیان خود عقلی، مذموم است و فراموشی خود نفسی، ممدوح. عارف، خود را فراموش می کند، چون بر اساس «فاینما تولوا فثم وجه الله»(بقره/115) غیر خدا را نمی بیند؛ ولی انسان تبهکار بر اساس دلباختگی به محدوده ماده و طبیعت، خود را از یاد می برد، زیرا جز دنیا را نمی بیند. خدای سبحان به پیامبر(ص) دستور داد که از چنین افرادی اعراض کند: «فاعرض عن من تولی ان ذکرنا»(نجم/29)

از آن چه گفته شد می توان نتیجه گرفت:

الف. انسان خلیفه خداست و صبغه­ی خلافت الهی، همان واقعیت اوست و معرفت خلیفه از آن حیثیت که خلیفه است، به شناخت «مُستخلَفٌ عنه» می انجامد و چنین ویژگی ای جز در انسان نیست.

ب. انسان، روحی الهی دارد که در وی با نفخ ملکوتی دمیده شده است و این روح منفوخ، صبغه­ی تجلی دارد و نه لَونِ تجافی؛ خصوصیت ظهور دارد و نه نحوست حلول؛ سمت آیت بودن دارد و نه غیر آن. معرفت چنین موجودی بدون شناخت نافع، متجلی، ظاهر و صاحب آیت یعنی خداوند، شدنی نیست.

ج. خود شناسی، تلفیقی از معرفت «ما هو» و شناخت «مَن هو» است. این تلفیق شاید برای برخی مایه­ی اختلاط شود؛ لیکن نسبت به بعضی پایه­ی ارتقاست.

د. هر کسی از آن جهت که دارای ماهیت است، مصداق انسان و مشمول خطاب مثبت یا عتاب منفی ای است که از حیث انسانیت متوجه انسان می شود؛ یعنی آیاتی چون «وَ الْعَصْرِ*إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی‏ خُسْرٍ» همگی خطاب به شخص نیز هست و هر فرد، اگر خود را بشناسد، حتما انسانیت خویش را شناخته است و عنصر محوری واقعیت او را همین انسانیت او تامین می کند، اما خصوصیت شناسامه ای وی (من هو) در عین موثر بودن، هرگز همتای انسانیت وی شمرده نمی شود، پس پیام حدیث «من عرف نفسه (أی روحه الّذی نفخ الله فیه) فقد عرف ربّه» همان است که بازگو شد.

ه. خود فراموشی برای انسان امکان پذیر است اما گاهی این نسیان منفی است و حاصل استغراق در زندگانی حیوانی و مادی است که شخص حقیقت خود و مآل به خدای خود را فراموش می کند و گاهی فرا عقلی است یعنی به علت شهود حق تعالی از خود، رها گشته و محو جمال دوست می گردد.

5-مسائل و محورهای مهم انسان شناسی

به نظر استاد جوادی آملی، معرفتِ چیستی و هستی انسان و چگونگی وجود آن که مرکب از جسم و روح است و شناخت تجرد روح و نحوه­ی پیوند آن با جسم مادی و آگاهی به کمال اصیل انسان و راه نیل و راهبری و راهنمایی به سوی آن و... از جمله مسائلی هستند که در حوزه­ی مربوطه به شناخت انسان قرار می گیرند(جوادی آملی،1385،ص134) و بهترین راه برای تشخیص این امور و اصول، استفاده از کلام انسان آفرین، یعنی قرآن کریم است؛ زیرا قرآن کریم که برای هدایت و تکامل انسان نازل شده است مسائل مزبور را به طور آشکار بیان کرده است.(رک: جوادی آملی،1389،ص23) انسان اجمال همه­ی عالم است؛ به گونه ای که اگر او را شرح دهیم، هم ملکوت مجرد و هم ملک مادی را داراست: ملکوت وجود انسان،روح الهی و فطرت خدا خواهی اوست و ملک وجود او همان طبیعت و بدن خاکی. این گونه است که انسان را می توان خلاصه­ی عالم خواند. حیات انسان و به سخن دیگر،انسانیت انسان و اصالت وجودی اش،به روح او وابسته است؛ نه جسم وی، زیرا از نظر بدنی، بسیاری مخلوقات با انسان مشترک و حتی در مرتبه­ی بدن، از او زیبا تر هستند؛ ولی از شرافت و کرامت وجودی انسان بی بهره اند.(جوادی آملی،1372،ص29)

بحث انسان شناسی، سه محور کلی دارد که لازم است مورد توجه قرار گیرد؛ در غیر این صورت معرفت و شناخت انسان به هر نحوی انجام گیرد ناقص است. آن سه محور کلی عبارت اند از: الف: هویت شناسی؛ یعنی هویت و حقیقت انسان چیست؟ ب: جایگاه شناسی؛ یعنی معرفت و شناخت این اصل که جایگاه انسان در آفرینش کجاست؟ ج: شناخت تعامل انسان با هستی؛ به این معنا که تعامل میان انسان و آفرینش چگونه است؟(جوادی آملی، 1384،ص37)

6- روش ترکیبی در شناخت انسان

راه ها و رویکردهای متعددی برای شناخت انسان وجود دارد؛ اما به نظر استاد جوادی آملی شناخت وحیانی انسان برترین راه هاست؛ زیرا هر صانع و خالق به مصنوع و مخلوق خود آگاه تر است.

برای شناخت علمی انسان، باید دقیقاً روشن شود که آیا از طریق حس و تجربه، می توان به این معرفت دست یافت یا فراتر از آن باید به منطق و ریاضیات روی آورد یا مرتبه سوم، یعنی حکمت، کلام و فلسفه را برگزید، یا این هر سه را پشت سر انداخت و از مسیر عرفان راهی شد یا این هر چهار را چونان نردبان زیر پا گذاشت و بالا آمد و از ملکه­یِ علوم و سلطان معارف، یعنی وحی بهره جست؟ انسان مخلوق پیچیده و جامعی است که برای شناختنش، حتی گاه لازم است که همه­ی علوم و راه های شناخت را کنار هم گذاشت تا بتوان به درک درستی از تعریف او رسید. شناخت انسان و درک حقیقت او، امری است به غایت ظرافت و نهایت ظرفیت، از این رو بسیاری در این وادی حیران و ناتوان بوده و هستند. (جوادی آملی ب،1390،صص 83-91)

7- نقد و بررسی تعریفِ ارسطو از انسان

در بحث «معرِّف» آمده است که از پنج راه می توان شیء را شناخت: حدّ تام؛ حدّ ناقص؛ رسم تام؛ رسم ناقص؛ تمثیل. بهترین راه همان حدّ تام است. حدّ تام یعنی بررسی ذاتیات خود شیء؛ امّا اگر شناخت ما تلفیقی از ذاتی و عرضی باشد یا صرفاً عرضیات آن باشد، هیچ کدام کنه شیء را نشان نمی دهد. تمثیل هم از همه ضعیف تر است. تمثیل برای کسی که به ذاتیات و لوازم ذاتی دسترسی ندارد، شیء را در حدّ تشبیه و تقریب ذهنی تبیین می کند. (خواجه نصیر،1388،ص305) (ابن سینا،1388،ج2،ص192) البته بدست آوردن حدّ تام اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. هر یک از راه های پنج گانه­ی شناخت تصوّری را با روش های مختلف قرآنی، عقلی وشهودی می توان پیمود. برای تعریف و تصوّر انسان نیز همانند سایر اشیا پنج راه هست که بهترین آن ها تعریف انسان به حدّ تام اوست و همان گونه که گفته شد، معارف قرآنی بهترین تحدید تامّ انسان است.(رک: جوادی­آملی الف،1390، صص135-136)

از سوی دیگر چنان که مشهور است ارسطو انسان را به «حیوان ناطق» تعریف کرده است و این در دستگاه فلسفی و فکری او حد تام انسان است. اما استاد جوادی، در نقد این تعریف می گوید:

«قرآن کریم مشرک و کافر را انسانِ واقعی نمی داند، غیر از حیات گیاهی و حیوانی و انسانیِ مصطلح که در تحدید انسان به «حیوان ناطق» آمده است، فصل الفصول دیگری هم لازم است، تا کسی در فرهنگ قرآن «انسان» به شمار آید و طبق قرآن، حدّ نهایی انسان که داوری فصل اخیر اوست، «حیّ متألّه» است. «جنس» انسان بر اساس این تعریف «حیّ» است که جامع حیات گیاهی، حیوانی و انسانیِ مصطلح دارای نطق است و می توان گفت که معادل «حیوان ناطق» است و فصل این تعریف که فصل اخیر حدّ انسان است، «تألّه» است؛ یعنی خدا خواهیِ مسبوق به خداشناسی و ذوب شدن در الوهیت او، پس قرآن کریم نطق را فصل اخیر انسان نمی داند. نطق لازم است؛ ولی کافی نیست، چون اگر کسی اهل ابتکار و صنعت و سیاست باشد؛ ولی همه اینها را در خدمت هوای نفس بگذارد، از نظر قرآن «انعام» و «بهیمه» و «شیطان» است، بنابراین آنچه در اصطلاح توده­ی مردم، انسان است (حیوان ناطق)، در ردیف جنس اوست و تألّه او در حقیقت، فصل الفصول وی است. جنس این تعریف، ذاتیات مشترک انسان قرآنی را با انسان مصطلح عرفی بیان می کند و فصل آن، ذاتیات مُمیِّز انسان قرآنی را ارائه می کند، پس این تعریف، هم مبیّن ذاتیات انسان و هم جامع افراد و مانع اغیار است. البته چون تألّه و ذوب شدن در خدا باوری در نهاد و نهان انسان تعبیه شده است، حقیقت وی نیز بیش از یک چیز نیست، پس «حیات» و «تألّه» چنان در هم تنیده است که واقعیت حیات انسان، چیزی جز تألّه و دلباختگی به جمال و جلال الهی نیست (رک: همان،ص 149)

8- حقیقت انسان

خداوند در آیه ی 30 سوره ی بقره از حقیقت انسان به نحو مجمل خبر می دهد و می فرماید: «وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ؛ چون پروردگار تو به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینی خواهم گماشت. (فرشتگان) گفتند: آیا در آن کسی را می گماری که در آن تباهی کند و خون ها بریزد؟ و حال آنکه ما با ستایشت، تو را تسبیح می گوییم، و به تقدیست می پردازیم. فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید».

در تفسیر این آیه استاد جوادی آملی می نویسد:

«در نظر فرشتگان، مقام خلافت و مرتبه ی مادی انسان، مزاحم یکدیگر جلوه کرد. آنان به مرتبه ای از مراتب انسان که حیوانیت اوست اشاره کردند و آن را با مرتبه ی خلافت ناسازگار یافتند؛ زیرا مقام خلافت همان طور که نام آن گویاست تمام نمی شود؛ مگر اینکه خلیفه در تمام شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیری که برای تأمین آنها خلیفه است، نمایشگر مستخلف عنه باشد. خدای سبحان در پاسخ فرشتگان، فساد و خونریزی انسان را نفی نکرد؛ بلکه عنوان کرد که فرشتگان نمی توانند آن را تحمل کنند؛ ولی این خلیفه ی زمینی قادر به تحمل آن است. خداوند برای روشن کردن این امر، در ادامه ی آیات یاد شده می فرماید: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ؛ (خداوند) همه ی اسما را به آدم تعلیم داد.»این آیات زیباترین و جامع ترین توصیف درباره ی حقیقت انسان است.» (جوادی آملی،1380،ج1،ص19)

از این جاست که بحث «خلیفه الله» و «انسان کامل» پیش می آید که اگر کسی در مسیر صعود و عروج انسانی اش طهارت داشته باشد، به حقایق نظام هستی دست می یابد و محل تجلی ذات و صفات الهی می گردد. هر چه در این مسیر بالاتر رود، اسماء الله بیشتری در او ظهور می کند؛ تا جایی که مظهر همه­ی اسماء الله می شود. استاد جوادی در ادا­مه­ی تفسیر آیه فوق چنین بیان می کند:

«اهمیت مقام خلافت از سجده­یِ فرشتگان و خضوع آنان در برابر آدم پس از گرفتن پاسخ سوال و آشنا شدن با راز خلافت اجمالاً روشن می شود. از میان اسماء حسنای الهی، نقش اساسی در خلافت، با اسم مبارک «علیم» است. از این روی خدای سبحان، هم در جواب اجمالی فرشتگان سخن از علم به میان آورده است: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛ و هم در مقام برهان تفصیلی، تعلیم اسماء را مطرح کرده است و بدین معناست که انسان کامل برای خلافت الهی خصوصیتی دارد که شما فاقد آن هستید و آن این که او چیزهایی می داند که شما آن ها را نمی دانید.

خلافت انسان دایر مدار علم اوست و سایر اسماء حسنا زمینه ساز یا متمم کمال اوست؛ اگر چه همه­ی اسماء در مقام ذات خداوند عین یکدیگر است. بر این اساس هر انسانی که عالم تر است، خلافت الهی را بهتر نشان می دهد. شایان توجه است که هر علمی معیار خلافت نیست، بلکه تنها علم به اسماء چنین اثری دارد.».(جوادی آملی،1380،ج3،ص192)

پس روشن می شود که علم به اسمای آن مسمیات باید به گونه ای باشد که از حقایق و اعیان وجودهای آنها را کشف کند؛ نه صرف نام ها که اهل هر زبانی وضع می کنند؛ بنابراین، آن مسمیات و اسماء که برای آدم معلوم شد، عبارت بوده از حقایق خارجی و وجودهای عینی، و این ها در پس پرده ی غیب یعنی غیب آسمان ها و زمین بوده و علم پیدا کردن به آن حقایق و موجودات غیبی (آن گونه که هستند) از یک سو، تنها برای موجود زمینی ممکن بوده، از سوی دیگر آن علم در خلافت الهی دخالت داشته است. بدین ترتیب، علم در حقیقت، نحوه و مرتبه ای از وجود بوده، علم، «خودِ انسان» است و عالم و علم متحدند و آنکه فرمود: «علم آدم الاسماء کلها» یعنی او را آن سان آفرید که واجد تمام اسماء و مظهر ذات مقدس الهی به جمع کمالات باشد.

درباره­ی خلافت تامه­ی انسان و مظهریت او برای تمام اسماء مقدس الهی عارف بزرگ شیعی، سید حیدر آملی می گوید: «شرافت انسان بر سایر موجودات تنها به این سبب است که او مظهر ذات مقدس الهی است که جامع تمام کمالات بالذات است؛ چنان که حضرتش فرموده است: «خلق الله آدم علی صورته؛ خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید»، و نیز وارده شده است که فرمود: «ما خلق الله تعالی خلقا اشبه به من آدم؛ خدای متعال هیچ مخلوقی را نیافریده است که شبیه تر از آدم به او باشد». «مراد از همه ی آیات این است که موجودات دیگر غیر از انسان مظهر برخی صفات و اسمایند و تنها انسان است که مظهر همه ی اسما و صفات است و خلافت انسان برای خداوند بر همین معنی دلالت می کند؛ زیرا خلیفه باید عین مستخلف عنه باشد تا امر خلافت تحقق یابد.»» ( آملی، 1353، ص 48).

9- مراتب وجودی انسان

استاد جوادی آملی در پرتو آیات قرآن و نفس شناسی صدرایی مبتنی بر اصالت نفس و روح آدمی (رک: ملاصدرا ،1392،ص232) مراتب وجودی انسان را در چهار مرتبه بیان می کند:

1 . مرحله­ی اول وجود مادی انسان یا همان زندگی گیاهی، تغذیه، رشد و تولید.

2 . مرحله­ی دوم وجود مثالی یا همان وجودی است که حیوانات هم از آن برخوردارند و گرفتار شهوت و غضب: «یَأکُلُ الطَعامَ وَ یَمشی فِی الأسواق» .

3 . مرحله­ی سوم یا وجود عقلی، مرتبه ای که انسان صاحب ادراک و رأی است و می تواند علی رغم دستورات شهوت و غضب حیوانی، تصمیمی بگیرد. این همان وجودی است که انسان ها آن را فراموش میکنند: «وَ لا تَکُونُوا کَالَذینَ نَسُوا اللهَ فَأنساهُم أنفُسَهُم». کسانی که خود مادی و حیوانی را فراموش نمی کنند، چنان که شهوت و غضب آن ها کماکان زنده است؛ اما فراموش می کنند که انسان هستند و میتوانند علاوه بر قوای حیوانی با همین قوای عقلی، معارف الهی را درک کنند و تصمیم عقلی بگیرند. این مرتبه از وجود انسان، به قوای حیوانی اکتفا نمی کند و درباره خود، طبیعت و محیط اطرافش و نیز معارفی که به او می رسد،با وجود عقلی خود ادراک می کند. وجود عقلی عطیه ای است که خدا به انسان عطا کرده، تا با آن، هم معاش خود را اداره کند و هم راه خود را بیابد و معارف الهی را دریافت کند.

4 . مرحله­ی چهارم وجود الهی است؛ مرتبه ای بالا تر از همه مراتب که همان وجود ناشناخته انسان است. وجود الهی از دسترس عقل ما پنهان است و با توجه به تحلیل معنای ظلم در قرآن فهمیده می شود: «وَ لکِن کانوا أنفُسَهُم یَظلِمُون». معنای ظلم برای عموم، تجاوز به حقوق دیگری است و ظلم به خود، چندان برای آنان شناخته شده نیست. ظلم، تجاوز از محدوده ای است که مجاز نباشد؛ اما در ظلم همیشه دو طرف وجود دارد و به سادگی نمی توان گفت کسی به خود ظلم کرده است. پس در اینجا نیز باید محدوده ای باشد که در اختیار خود انسان نباشد و متعلق به فرد دیگری باشد. این محدوده، همان وجود الهی انسان است؛ وجودی که به خداوند تعلق دارد و امانت او در دست انسان است.

روح الهی که در انسان خاکی دمیده شد و به او ظرفیت ملکوتی داد، همان دنیای عظیم و ناشناخته انسان است و وجود اصیل انسان نیز همین است. (جوادی آملی ب،1390،صص 83-91) و نیز (رک: جوادی آملی،1384،ص89)

10- ساختار وجودی انسان

از دیدگاه استاد جوادی آملی، برای اینکه بتوان طبیعتِ نازل انسان را پیرو فطرتِ عالی او قرار داد و از کیفیت این کار آگاه شد، نخست باید ساختار وجودی انسان را شناسایی کرد و در هر یک از ساختارهای وجود، قوای طبیعی و فطری او را شناخت، تا چگونگی اهتمام طبیعت به فطرت روشن شود. از سوی دیگر، انسان شناسیِ کامل، زمانی شکل می گیرد که انسان با تمام ساختارهای وجودش شناخته شود، وگرنه انسان شناسی ما ناقص و ناتمام و آثار و برکات آن نیز کمتر است. ساختارهای وجود انسان عبارت است از:

حیات: انسان «حیّ متألّه» است و «تألّه» بالاترین مرتبه حیات ممکنات است که خود آن نیز دارای مراتبی است، بنابراین «حیات» اساسی ترین عنصر وجود انسان است.

علم: مفهوم «علم» روشن است و در واجب و ممکن به یک معنی است؛ ولی از لحاظ مصادیق، متعدّد و دارای مراتب گوناگون است. عالی ترین مرتبه آن برای خداست و موجودات دیگر بالتّبع یا بالعرض، بهره ای از آن دارند و به تعبیر صحیح تر، علم سایر موجودات تنها مظهر علم خداست و ممکنات از علم خدا بهره مندند.

قدرت: در تفسیر قدرت، می توان اجمالاً گفت: قدرت، یعنی «کون الفاعل بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل»؛ موجودی که اگر بخواهد، کاری را انجام می دهد و چنان چه نخواهد نمی کند، دارای قدرت است. (رک:جوادی آملی،1390الف،ص189)حیات متألّهانه، همان روح ملکوتی انسان است که در آیه «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» از آن خبر داده است. روح ملکوتیِ انسان ساختارهای علمی، ارادی و فعلی او را به گونه ای رهبری می کند که برترین هماهنگی بین آنها برقرار و علم انسان، مشرف بر عمل او شود و عمل وی از علم او دستور بگیرد و انسانی زنده، عالِم و عامل شود.(همان،ص193)

از نظر استاد جوادی آملی شناخت انسان و درک حقیقت او امری به غایت ظریف است و در این وادی بسیاری حیران و ناتوان بوده و هستند.

سه گروه از شناخت انسان ناتوانند:

گروه اول:

فرشته های الهی اند که وقتی خداوند از آفرینش انسان آگاهشان کرد زبان به اعتراض گشودند و گفتند: در حالی که ما فرشتگان به تسبیح و حمد و تقدیس تو مشغول هستیم، آیا موجودی می آفرینی که در زمین فساد کند و به خونریزی بپردازد!(بقره/ آیه30) خداوند در پاسخ آن ها به علم به حقیقت انسان و اسماء الهی اشاره کرد و با توجه به گستره­ی مطلقِ علم خویش چنین فرمود: قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ.

گروه دوم:

جنّیان و به ویژه شیطان است که با سابقه شش هزار سال عبادت از شناخت انسان، ناتوان ماند و با خبط در قیاسی ناروا هزاران سال عبادت خود را حبط و باطل نمود. قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ (اعراف/آیه 12)

گروه سوم:

بیشتر انسان ها هستند که جز گروه اندکی از آنان بقیه از شناخت حقیقت انسان کاملاً عاجز اند. اگر قرآن کریم از «خود فراموش کرده ها» و «دچار خسارت نفسانی شده ها» زیاد سخن می گوید، به همین مشکل عدم شناخت نفس اشاره دارد.(رک: جوادی آملی،1388، صص33-35)

11- راه های معرفت انسان

از دیدگاه استاد جوادی آملی هر چند شناخت انسان و درک حقیقت او امری نیازمند به نهایت ظرافت است؛ با این همه، انسان را از سه راه می توان شناخت: از طریق شناخت خدا؛ با خود انسان؛ از راه آثار و لوازم او:

«گاهی کسی خود را از راه شناخت آفریدگارش می شناسد، چون می داند که خودش کلمه الله است؛ یعنی انسان با شناخت خدا که فاعل و علت هستی بخش اوست، هستی خود را که همان حیات متألّهانه است، ثابت می کند و خویشتن خود را می شناسد. شناخت انسان آفرین، بهترین راه معرفت انسان است چون علت بر معلول محیط و مشرف است و یقیناً معرفت معلول از راه علت، بهترین و کامل ترین شناخت است. چون معرفت انسان از راه خدا، دور از دسترس انسانهای عادی است، بهترین راه شناخت برای آنها معرفت انسان با خود انسان است که همان برهان صدیقین درباره انسان، و آیت صدیقین درباره ذات اقدس الهی است، چون انسان خلیفه­ی خداست.» (جوادی آملی،1390الف،ص81)

البته معرفت انسان از طریق شناخت آثار و لوازم راهِ متقنی برای شناخت انسان نیست اگر چه عامه­ی افراد جامعه از همین راه کسب معرفت می کنند:

«شناخت آثار و لوازم، پس از اثبات اصل وجود است و اصل وجود را هرگز نمی توان از راه آثار و لوازم ثابت کرد. راه ضعیف، معیوب و ناقص انسان شناسی، همین راه شناخت آثار و لوازم است که شاید توده مردم از همین راه خود را بشناسند. آن که می گیود«من می اندیشم، پس هستم» نمی خواهد ثابت کند که اندیشه داشتنم دلیل است که هستم، وگرنه همان نقد مرحوم بو علی وارد است. او می خواهد خود را از راه آثار خود بشناسد؛ یعنی اصل وجود را فی الجمله احراز می کند و برای تبدیل این شناخت فی الجمله و بدل کردن متن به شرح یا اجمال به تفصیل، با بررسی آثار و افکار و لوازم و افعال و اخلاق خود به خویشتن خود پی می برد.»(همان،ص83)

12- کرامت و برتری انسان

در اسلام، انسان تنها موجودی است که خلعت کرامت بر قامت او نهاده شده: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً»(سوره اسراء/آیه 70) آدمی مرکب از جسم و روح و مجهز به صفات عقل، نفس و جسم مادی است. ترکیب این صفات موجب استحقاق بسیاری از حقوق و باعث تجمع کثیری از فضائل برای او شده است. در تفسیر آیه­­ی فوق استاد جوادی می نویسد:

«خدای کریم به انسان هم کرامت داده است و هم فضیلت. کرامت، ناظر به شرافت ذاتی شیء است که ویژه اوست ومقایسه با غیر در آن لحاظ نمی شود؛ برخلاف تفضیل که مقایسه با غیر، رکن آن است. ذات اقدس الهی افزون بر تکریم انسان، وی را بر بسیاری از موجودات برتری داده است، بنابراین مقصود از فضیلت انسان نسبت به بسیاری از مخلوقات، آن است که هر چیزی که به آنها داده شده، بیشترش به انسان عطا شده است و ممکن است چیزی به انسان داده باشدکه اصلاً اندکی از آن را به حیوان نداده باشد.»(جوادی آملی الف،1390،ص216)

13- جلوه های کرامت انسان

انسان در میان سایر موجودات عالم خصوصیتی دارد که در دیگران نیست؛ و آن داشتن نعمت عقل است و معنای تفضیل انسان بر سایر موجودات این است که در غیر عقل از سایر خصوصیات و صفات هم انسان بر دیگران برتری داشته و هر کمالی که در سایر موجودات است حد اعلای ان در انسان وجود دارد. از دیدگاه استاد جوادی، کرامت انسانی که مربوط به ویژگی ها و خصوصیات ذاتی آدمی است، جلوه هایی گوناگون دارد که قرآن کریم در جاهای مختلفی به آنها اشاره کرده است:

13- 1- علم به اسماء

انسان تنها موجود شایسته شناخت اسمای حسنای الهی است. چنین موقعیتی افزون بر بیان برتری انسان کامل بر فرشتگان، در مقام تببین این نکته است که انسان کامل، نه تنها عالم به اسمای خداوند است، بلکه به اذن او معلّم اسمای حسنای الهی نیز هست و ملائکه، نه تنها عالم به اسمای حسنای الهی نیستند، بلکه مأمورند که متعلّمانه و در حدّ گزارش علمی، آنها را از محضر استاد خود (آدم) فرا گیرند. (جوادی آملی الف،1390،ص217)

13- 2- خلافت

تعیین جایگاه هر موجود، فرع بر تبیین ماهیت و هویت اوست: تا هویت شیء شناخته نشود، جایگاه او در نظام هستی روشن نخواهد شد و اگر هویت چیزی شناخته گردد، جایگاهش نیز خود به خود آشکار می شود. اصولاً تعیین جایگاه اشیا وابسته به جهان بینی است و درستی و نادرستی جهان بینی و نیز شدّت و ضعف آن به درجه معرف شناسی بر می گردد. انسان از نگاه قرآن کریم وجودی جامع دارد که او را شایسته مقام خلافت کرده است و همین خلافت الهی، جایگاه والای انسان را در هستی رقم می زند.(رک:جوادی آملی،1385،ص94) خدا انسان را که وجود عنصری او در زمین است، جانشین خود: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً» و مسجود ملائکه قرار داده است: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ».چنین انسانی (خلیفة الله) حیّ متألّه است. تا «حیّ» نباشد، خلیفه «حیّ قیّوم» نیست و تا «متألّه» نباشد، جانشین «الله» نیست. خلیفه الله باید متألّه باشد، پس ملحد خلیفة الله نیست، بلکه ذات اقدس الهی که درباره انسان فرمود: « إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً »، درباره ملحدان فرمود: «أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» ؛ «شَيَاطِينَ الإِنسِ وَالْجِنِّ». و پیداست که اَنعام و شیاطین را خلیفه خود قرار نداده است.(جوادی آملی،1387،ص164)

بنابراین کرامت انسان، مرهون خلافت اوست، زیرا جانشین موجود کریم، کرامت دارد و هچنین کرامتی که از ناحیه خلافت الهی باشد، بهره­ی غیر آنان نیست، پس تعبیری که درباره­ی انسان آمده، درباره هیچ موجود دیگری ذکر نشده است و آن تعبیر ممتاز، همین حدیث معروف «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» است، چون شناخت جان آدمی، از آن حیث که خلیفه خداست-این خلافت نیز تکوینی است؛ نه قراردادی-حتماً به شناخت خدا می انجامد، و گرنه معلوم می شود که انسان به خوبی شناخته نشده است.

13- 3- تسخیر آسمان و زمین برای او

ذات پاک باری تعالی آسمان و زمین و آنچه در آنهاست را مسخَّر خلیفه خود کرده است که روی زمین زندگی می کند: « وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا».

ذات اقدس الهی نخست سفره جهان آفرینش را پهن کرد و سپس مهمان را دعوت کرد؛ یعنی چنین نیست که ابتدا انسان را آفریده باشد؛ آن گاه آب، هوا، غذا و لباس او را فراهم کرده باشد، بنابراین خدا نخست مائده و مأدبه را آماده کرد و سپس خلیفه و مهمان خود را فرا خواند و سراسر جهان را مسخّر او کرد. (رک:جوادی آملی الف،1390،ص219)

13- 4- بصیرت بر خویشتن

در آیات ستایش از انسان، آمده است که او بصیرت دارد: « بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ» و از سرچشمه های این بصیرت این است که وی ملهم به تشخیص خیر از شرّ است: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا».

آیه مزبور درباره تبهکاران است؛ ولی اصل بصیرت به خویشتن و آگاهی انسان از تمام کرده هایش، یک مقام اشراف علمی است؛ به گونه ای که به اعلام دیگری نیازی نیست. البته ظهور کامل این معنی در قیامت است. (همان،ص220)

14- اوصاف نکوهیده انسان در قرآن

اوصاف منفی انسان در قرآن را در سه دسته می توان تحلیل و بررسی کرد: اوصاف بیان کننده­ی طبیعت انسان؛ اوصاف ناشی از بهره برداری نادرست از طبیعت انسانی؛ اوصاف برخاسته از سوء اختیار.

14-1- اوصاف بیان کننده­ی طبیعت انسان

آیات این اوصاف، ناظر به ذم یا تقبیح وجود انسان نیست؛ ولی چون این اوصاف درباره نقاط ضعف وجود آدمی است، سهل انگاری درباره آنها زمینه انحراف بینش ها و گرایش ها و در نتیجه انحراف رفتارها را پدید می آورد. بنابراین انسان را به این نقاط ضعف و خصوصیات طبیعی وی آگاه می کند؛ مثلاً اعلام می دارد که انسان ضعیف آفریده شده است: «وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا» و این، هم به جسم او مرتبط است و هم به روح وی.

انسان باید درصدد جبران نقاط ضعف وجود خویش باشد و با مجاهده و تحمّل مشقّات، راه کمال را بپیماید ؛ اما اگر انسان به این ضعف ها بی توجه باشد و به مجاهده با نفس نپردازد و خود را آزاد انگارد، این ضعف وجود او اوصاف منفی و پلیدی های بسیاری را در پی دارد که زمینه مذمّت انسان و مجازات وی را فراهم می آورد.

14-2- اوصاف ناشی از استفاده­ی نادرست از طبیعت انسانی

برخی اوصاف منفی انسان که در قرآن کریم آمده است، ریشه هایی طبیعی دارد و از انحراف تمایلات موجود در طبیعت انسان و به تعبیر دقیق تر، تبعیت نکردن طبیعتِ او از فطرتِ وی پدید می آید؛ ولی بعضی اوصاف منفی مستقیماً بر اثر سوء اختیار انسان ایجاد می شود و طبیعت انسانی، به خودی خود، اقتضای چنین اوصافی را ندارد. برای اوصاف دسته­ی اول می توان وصف «جزوع» بودن و «منوع» بودن را بر شمردکه بر اثر انحراف صفت طبیعیِ «هلوع» بودن ایجاد می شود. «هلع» همان «حرص» است که ذاتاً منفی نیست و می تواند در جهات مثبتی مانند علمِ صائب، عملِ صالح، معنویت و ... به کار گرفته شود و منافع دنیایی مثبت و خیرات آخرتی فراوانی برای انسان جلب و تأمین کند؛ اما اگر این گرایش انسانی بر اثر سوء تدبیر و پیروی نکردن از فطرت در مسیر دنیا خواهی و رفاه طلبی قرار گیرد، صفتی منفی و مذموم و عقاب آور است:

«إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا * إِلَّا الْمُصَلِّينَ» (معارج/19-22)

بر پایه­ی این آیات، هلوع بودن جزو خلقت انسان است؛ ولی جزوع و منوع بودن، صفاتی است که بر اثر سوء استفاده از این وصف نفسانی به دست خود انسان ایجاد می شود. لذا نمازگزاران از دارندگان این اوصاف (هلوع، جزوع و منوع) استثناء شده اند.

آیات فراوان دیگری نیز در قرآن کریم آمده است که اوصاف منفی انسان را بیان می کند که به برخی از آنها اشاره می شود:

- کم ظرفیت و خود محور: (فجر/15)

- خودخواه در برابر نعمتها: (زمر/49)

- ناامید: (فصلت/49)

- سرمست و ناسپاس به هنگام دستیابی به نعمت ها: (شوری/48)

- مغرور: (فصلت/50

- عجول: (اسراء/11)

- فخور: (هود/10)

- افزون طلب: (تکاثر/1)

- مال دوست: (فجر/20)

14-3- اوصاف ناشی از سوء اختیار انسان

برخی اوصاف منفی انسان که در خلقت طبیعت اوّلی او نیست؛ ولی نقاط ضعف وجودی او قابلیت ایجاد چنین وصف هایی را برای انسان فراهم می کند:

- ناسپاس بودن: (عادیات/6)

- روی گردان بودن از خداوند سبحان: (فصلت/51)

- مستقل دانستن اسباب و علل مادی: خداوند در قرآن کریم انسان را از این لحاظ مذمّت کرده است.

- طغیانگر بودن: (علق/6-7)

- توجیه گری: (قیامت/14-15)

بصیرت انسان به تمام عقاید، اخلاق و اعمال خود از اوصاف مُثبت انسانی است؛ لیکن توجیه گیری و دسیسه کردن یا مغالطه خواهی از صفات مذموم اوست.

- غفلت کردن: (انبیاء/1)

منشأ اوصاف نکوهیده انسان، یا جهل علمی است یا جهالت عملی. جهل علمی او بر اثر سلطنت خیال و وهم اوست و جهالت عملی وی بر اثر سیطره شهوت و غضب. (رک:جوادی آملی الف،1390،صص238-243)

15- وابستگی وجودی انسان

از دیدگاه استاد جوادی، بحث وابستگی وجود انسان را از سه منظر می توان تبیین کرد:

الف: فقر محض انسان

ب: تهی بودن او

ج: وجود ربطی وی.

قرآن کریم و همچنین سخنان اهل بیت (علیهم السلام) انسان را همانند هر موجود امکانیِ دیگر، موجودی فقیرِ محض معرفی می کند. انسان نیز نظیر حباب است؛ نه عباب (سیل): حباب بر خلاف عباب، اَجوَف و درون تهی است. شیء تهی را «اَجوَف» و موجود پُر را «صمد» می گویند، پس آب، صَمَد است ولی کف روی آن، اجوف و انسان نیز چنین است. (همان،ص157)پیام قرآن کریم درباره ذات اقدس الهی این است که خدای سبحان همه­ی کمال ها را ذاتاً دارا بوده و هست و خواهد بود. اینکه می گویند «الله ... لا کان معه شیء» و آنگاه گفته می شود «الأن کما کان»، یعنی الآن هم خدا هست و چیزی با او نیست، گرچه خدا با همه چیز است.انسان نیز چنین است؛ یعنی اگر درباره اش می فرماید: « هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا »، یعنی روزگاری گذشت که انسان اصلاً درخور ذکر نبود و اکنون نیز چون گذشته در خور ذکر نیست؛ نه اینکه انسان اجوف، الآن «صمد» شده باشد. انسان هر چه دارد، عاریه و امانت است؛ یعنی گرچه گوش دارد و با آن می شنود و چشم دارد و با آن می بیند، همه اینها عاریه است و مالک اصلی این چشم و گوش، خداست: «أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ والأَبْصَارَ». (همان،ص159)در حکمت متعالیه به وجودی که فقر محض و وابستگی صرف است، «وجود رابط» گویند. انسان در نگاه قرآن، در مقابل اسم خدا و فعل خدا، «موجودی حرفی» است که هیچ موجودیت، حقیقت و هویتی از خود ندارد و تنها با وجود خدا و فعل او وجود می یابد و معنی می شود. (همان،ص164)

16- نفس،گذرگاه انسان و عمل ابزار آن

بنابر نفس شناسی صدرایی، نفس حقيقتى ذومراتب است كه بدن، مرتبه­ی نازله­ی آن است. بر اين اساس، هرگونه فعل و انفعالى در هر مرتبه كه باشد، با فعل و انفعال در مراتب بالاتر و پايين‏تر رابطه دارد. از اين‏ رو همه­ی مراتب نفس، حتى مراتب بالاى آن نيز با فعل و انفعال مرتبه نازله­ی بدن، در ارتباط‏اند. از اين‏رو مرتبه­ی پايين‏تر هم چنان‏كه بر مرتبه­ی بالاتر تأثير مى‏گذارد، از آن متأثر نيز مى‏شود. نيز مرتبه­ی بالاتر در عين تأثيرگذارى بر مرتبه پايين‏تر، از آن تأثير مى‏پذيرد:

«پیوند جسم و روح ما پیوند دو عامل اصیل نیست بلکه رابطه­ی ابزار و کار فرماست. روح با ابزار و قوایی که در کتب حکمی و اخلاقی مشخص شده است، حرکت استکمالی خود را انجام می دهد و در مسیر حرکت منازل و مراحلی را طی می کند و با طی مراتب، جان خود را از پلیدی ها و خیانت هایی که مانع کمال او هستند، پاک کرده و یا آنکه مصونیّت می بخشد. ابزار کمال انسان، بدن و اعمال اوست و آدمی از طریق اعمال به کمال الهی بار می یابد. و راه تکامل او نیز عبودیت گسترده ای است که از ناحیه انسان آفرین مشخص شده است. کمال انسان در حقیقت خود اوست. چون در تحصیل این کمالات، حرکت، مسیر و متحرّک و بلکه آنچه پرداخته می شود انسان است؛ یعنی انسان برای خود حرکت می کند، آنچه از عمل به دیگران می رسد بدنه­ی عمل است و اما جان و عصاره­ی عمل به خود انسان بازگشت می نماید. هر کار خیری که آدمی انجام می دهد گرچه برای خدا باشد به او بازگشت می نماید و هر بد که از او صادر شود به خود او رجوع می نماید. «اِن احَسَنتُم اَحسَنتُم لِاَ نفُسَکُم و ان اساتم فُلُها» (سوره اسراء/7).» (رک: جوادی آملی،1372،ص68)

17- علل فاعلی تزکیه نفس

علل فاعلی تزکیه نفس دارای مجاری طولی هستند که شامل انسان، پیامبر و هم خداوند باری تعالی می شود؛ اما این مجاری طولی منجر به اتحاد فاعل و قابل نخواهد شد. ایشان در تبیین علل فاعلی تزکیه نفس چنین می نویسند:

«حقیقت تزکیه­ی نفس ایجاب می کند که تزکیه از مبدأ فائق نسبت به مراحل مادون انجام شود و به لحاظ خصوصیت محتوای آن ایجاب می کند که مبدأ فاعلی آن از قداست مخصوص بهره مند باشد. لذا تزکیه هم به انسان اسناد داده شده و هم به پیامبر و هم به خدای سبحان. یعنی این ها علل فاعلی و به تعبیر دیگر، مجاری طولی تزکیه هستند که بعضی فوق بعضی دیگرند. کیفیت اسناد تزکیه به مبادی یاد شده به این گونه است: که اسناد تزکیه به انسان از باب اسناد فعل به فاعل قریب و ارتباط آن به رسول اکرم(ص) از باب اسناد فعل به فاعل متوسط و اسناد ان به ذات اقدس خداوند از قبیل نسبت فعل به فاعل بعید است. خدای سبحان گر چه از هر موجودی به انسان نزدیک تر است و به همین دلیل فاعل بالذات و بالاستقلال در تزکیه اوست.»(جوادی آملی ج ،1390،ص348)

18- مسأله­ی رستگاری و نجات

نفس دارای قوا و نیروهای متعددی است که یکی از آن ها نیروی جامع صفات مذمومه است که اوصافی چون خشم و غضب، شهوت، بخل و حسد از آن سرچشمه می گیرند؛ این همان معنایی است که انبیاء و اولیاء الهی از آن اجتناب می کردند چنان که حضرت یوسف(ع) فرمود: وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ (سوره یوسف/آیه53) یعنی، من نفس خود را تبرئه نمی کنم، زیرا نفس قطعاً به بدی امر می کند مگر کسی را که خدا رحم کند. در جان آدمی نفس و عقل به هم آمیخته شده اند؛ آن کس که عقل را کنار زد و تابع نفس نکوهیده و مذموم شد به چاه گمراهی افتاد. در قرآن کریم مخالفت با هوای نفس موجب سعادت و ورود به نور است. وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْسَ عَنِ الْهَوي* فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوی(سوره نازعات/آیه 40 و 41). (جوادی آملی،1384،ص214)

19- تفرد و تنهایی انسان

از دیدگاه استاد جوادی، انسان تا زمانی که در دنیا هست از زندگی اجتماعی برخوردار بوده، اختیارات و وظایفی داشته و به عبادت و یا عصیان نسبت به فرامین الهی مشغول می باشد و اما با فرا رسیدن مرگ زندگی اجتماعی به پایان رسیده و حیات انفرادی آغاز می شود و روزگار عمل نیز به سر آمده و جای آن را علم و جزا می گیرد. قرآن کریم درباره نظام فردی زندگی اخروی می فرماید: به سوی ما به تنهایی خواهید آمد همانگونه که اول بار شما را آفریدیم. (سوره انعام/آیه 94) انسان در زندگی انفرادی بعد از دنیا با اعمال جوارحی و جوانحی که در روزگار عمل، یعنی در دنیا انجام داده است محشور می شود و در واقع مرهون اخلاق و اعمال دنیایی خود می باشد. زیرا در نظام اخروی با ظهور مسبّب الأسباب و علت حقیقی بروز وسایل، علل و اسباب به پایان می رسد، و به بیان قرآن؛ (سوره بقره/آیه166). وسایل و اسباب منقطع می گردد، و سلسله نسبت های اعتباری اجتماعی نیز از هم گسسته می شود؛ چندان که (سوره مؤمنون/آیه101). و در آن روز هیچ نسبتی بین آنها باقی نمی ماند - دوستی ها و داد و ستدهای اجتماعی نیز از بین می روند بگوه ای که (سوره بقره/آیه256). نه دوستی و نه معامله ای باقی می ماند. در دنیا زندگی چهره اجتماعی دارد، و یک فرد نمی تواند به تنهایی تمامی نیازهای خود از قبیل پوشاک، خوراک، مسکن و دیگر مسائل عملی و علمی را تأمین کند. و از اینرو ناگزیر از انجام برخی از نیازها به مباشرت و وصول به برخی دیگر به مشارکت با دیگران است و این مشارکت مقوّم زندگی اجتماعی است و قانون و مقرّراتی را که ضامن قسط و عدل در داد و ستدهای متقابل باشد و مانع تعدّی و تجاوز برخی بر بعضی دیگر شود طلب می نماید و بدین ترتیب قوانین کیفری و جزایی نظیر حدود، دیات، قصاص و تعزیرات نیز شکل می گیرد. و امّا بعد از دنیا با افول علل و اسباب مادّی زمینه ای برای قوانین و برنامه هایی که در چهارچوب شریعت ظاهر می شوند باقی نمی ماند و احتیاجی به احکام جزایی ای که مانع از تخلّفات قانونی می شوند، وجود ندارد.

در آنجا هر کس حقیقت کرداری را که در دنیا انجام داده است بی آن که ذرّه ای از آن فروگذار شده باشد و بدون آنکه فرصت عمل و رفتار جدیدی را داشته باشد دریافت می کند. علی ( علیه السلام) در مورد پایان پذیرفتن عمل و در نتیجه به انجام رسیدن نیازهای مترتب بر عمل در زنگی اخروی می فرماید: امروز زمان عمل و کار است و هنگام سنجش و محاسبه رفتار با حق نمی باشد. و فردا روز محاسبه­ی رفتار است و جای عمل نیست. در آن روز که مجال برای کار باطل نیست و حتی گفتاری بیهوده، و لغو شنیده نمی شود. (جوادی آملی،1372،ص74)

20- نارسایی معیارهای مادی در تعیین کمال انسانی

بنابر دیدگاه استاد جوادی آملی هر فرد می تواند مرتبه ای از مراتب کمال را بپیماید و از دیدگاه ایشان، انسانی که در مسیر الهی گام نهاده است از گمراهی و ضلالتِ گمراهان دیگر مصون است؛ هر چند که این امر نباید موجبات فراموشی فریضه­ی امر به معروف و نهی از منکر و تعهد فرد نسبت به سرنوشت دیگران را به دنبال داشته باشد.

ایشان در تفسیر آیه­ی 105 سوره مائده در نارسایی معیارهای مادی در تعیین کمال انسانی چنین می نویسد:

«بازاری که در آن به توزین و سنجش متاع انسانیت پرداخته می شود و در بیرون از حیطه انسانیّت نبوده و در متن وجود اوست و این حقیقتی است که قرآن کریم بدینسان تصریح می نماید:«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لايَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(سوره مائده/آیه105)؛ یعنی اگر قصد طی این مسیر را دارید هرگز از جان خود بیرون نروید، بلکه آن را شناخته، نیازهای ان و مراحل نیازها را در مسیر جریان، شناسایی کنید، اگر انسان هجرت را در مسیر انسانیت خود آغاز نماید هرگز گمراهی دیگران به او آسیبی نمی تواند برساند.»(رک: جوادی آملی،1372،ص32)

بنابراین، هر فرد به مقدارِ توانِ خود، درجه و مرتبه ای از کمال را می پیماید و آنچه در طی مسیر مهم است تعیین محور ترقّی و مدار تکامل است و چون کمال انسان نظیر متاعهای مادّی نیست، تا آنکه قابل خرید و فروش و یا به مجرّد نسبتهای مادّی قابل ارشاد ویا قابل فراهم کردن ازراه های صرفاً مادّی باشد، آن را هرگز با واحدهای مادّی نمی توان ارزیابی و توزین نمود.

نتیجه گیـری

انسان شناسی، محور اصلی تمام علوم اسلامی است؛ زیرا دانش های دیگر مثلاً جامعه شناسی یا اقتصاد به هر حال در خدمت «انسان» و برای فهم مسائل جمعی او و رفع نیاز های او به تلاش و نظریه پردازی اقدام می کنند. از سوی دیگر انسان شناسی به خاطر ربط وثیقی که با خود شناسی دارد، از لحاظ اخلاقی و درک مقامات معنوی انسان نیز بسیار مهم است. تسلط استاد جوادی آملی به میراث غنی دینی و فرهنگی اسلامی همچون فلسفه، کلام، تفسیر و عرفان، آراء و نظرات ایشان را به نحو بارزی متمایز و شایسته­ی تحقیق نموده است. اصول انسان شناسی استاد جوادی آملی در پرتو آیات قرآن و نفس شناسی صدرایی مبتنی بر اصالت نفس و روح آدمی است، اگر چه از تأثیر و بازتاب احوال جسم بر نفس غافل نمی مانند. ایشان به تنوع و اختلاف ژرف میان آدمیان تصریح نموده و مسئولیت فرد را در قبال توانایی و استعداد های او تعریف می کنند. مبحث انسان کامل و نقش هدایت گری در فلسفه و عرفان که در تعالیم قرآنی از او به عنوان «نبی و امام» یاد می شود بخش مهم دیگری از آراء این دانشور است. از نظر ایشان جلوه های کرامت و فضیلت انسانی در حقایقی مانند علم به اسماء الهی، مقام خلافت بالقوه انسان، قدرت تسخیر آسمان ها و احسن المخلوق بودن انسان تجلی کرده است. به نظر استاد و بر خلاف برخی مکاتب فلسفی که مواضع کاملاً ضد غریزی و دنیا گریزی را اتخاذ کرده اند اوصاف طبیعی و غریزی آدمی و آیات مربوط به آن، ناظر به ذم و تقبیح انسان نیست، ولی از آن جا که این صفات معمولاً زمینه ساز ضعف و انحطاط آدمی است، لذا سهل انگاری درباره­ی آن ها موجب انحراف انسان می گردد.

از نکات مهم در انسان شناسی استاد جوادی آملی، نقد تعریف مشهور و راکد ارسطویی از انسان است یعنی «حیوان ناطق». ایشان بر آن است که قرآن کریم همه­ی انسان ها حتی مشرک و کافر را انسان واقعی نمی داند. قیود دیگری لازم است تا کسی در فرهنگ قرآن «انسان» به شمار آید. طبق این نظر، تعریف انسان در قرآن «حی متأله» است. «حی» به منزله­ی جنس است که جامع حیات نباتی و حیوانی و انسانی است و معادل مصطلح «حیوان ناطق» است؛ اما فصل اخیر آن، تأله است یعنی خدا خواهی مسبوق به خداشناسی. نطق لازمه­ی انسایت است اما کافی نیست. هم چنین به نظر می رسد یکی از نکات مهم در آراء انسان شناختی استاد جوادی آملی انطباق و هماهنگی دستاوردهای برهانی (فلسفی) با یافته های عرفانی و داده های قرآنی است؛ به نحوی که قادر به اقناع طیف گسترده ای از مخاطبین است.

منابع

1. قرآن کریم

2. نهج البلاغه

3. آمدی، عبدالواحد، غررالحکم و دررالکلم، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1407ق.

4. آملی، السید حیدر، نص النصوص فی شرح فصوص الحکم(المقدمات)، با تصحیحات و مقدمه و فهرست های هانری کربن و عثمان یحیی، تهران، 1353.

5. ابن سینا، حسین بن عبداله، اشارات و تنبیهات(بخش منطق)، نگارش حسن ملکشاهی، جلد دوم، چاپ پنجم، انتشارات سروش، تهران،1388.

6. جوادی آملی، عبداالله، انسان در اسلام، چاپ اول، انتشارات فرهنگی رجاء، 1372.

7. ،ب انسان از آغاز تا انجام، چاپ سوم، نشر اسراء، قم، 1390.

8. ، پیامبر رحمت(ص)، نشر اسراء، قم، 1385.

9. ،الف ، تفسیر انسان به انسان، چاپ ششم، نشر اسراء، قم، 1390.

10. ، تفسیر تسنیم، جلد اول و سوم، نشر اسراء، قم، 1380.

11. ، حق و تکلیف در اسلام، نشر اسراء، قم، 1384.

12. ،صورت و سیرت انسان در قرآن، چاپ ششم، نشر اسراء، قم، 1388.

13. ،ج، فطرت در قرآن، چاپ ششم، مرکز نشر اسراء، قم، 1390.

14. ، ب، مراحل اخلاق در قرآن، ویرایش علی اسلامی، چاپ نهم، مرکز نشر اسراء، قم، 1388.

15. ، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، مرکز نشر اسراء، قم، 1385.

16. ، نسبت دین و دنیا، چاپ پنجم، مرکز نشر اسراء، قم، 1387.

17. ، نسیم اندیشه، مرکز نشر اسراء، قم، 1386.

18. ، همتایی قرآن و اهل بیت(ع)، نشر اسراء، قم، 1389.

19. خواجه نصیر الدین طوسی، جوهر النضید(شرح بخش منطق تجرید)، شرح علامه حلی، ترجمه منوچهر صانعی دره بیدی، چاپ هفتم، انتشارات حکمت، تهران،1388.

20. دورتيه، ژان فرانسوا، علوم انسانی، گستره شناخت­ها، ترجمه مرتضي كتبي و ديگران، تهران، نشر ني، 1382.

21. صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، اسرار الآیات، ترجمه محمد خواجوی، چاپ چهارم، انتشارات مولی، تهران، 1392.

22. فربد، محمد صادق، مبانی انسان شناسی،تهران، نشر منصوري، 1372.

23. فیض کاشانی، ملامحسن، قره العیون فی اعز الفنون، ترجمه رضا جلیلی، چاپ سوم، انتشارات مستجار، تهران، 1392.

24. واعظی، احمد، انسان از دیدگاه اسلام، تهران، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، 1377.

25. هانس، دیرکس، انسان شناسی فلسفی، ترجمه محمد رضا بهشتی، انتشارات هرمس، تهران، 1380.


نام:
ایمیل:
* نظر: