کد خبر: ۸۹۳۸۷
تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ - ۲۲:۳۹
شهید شاخص سال 95 سازمان بسیج کارمندان استان فارس
این مردان خدا و جهاد گران مشتاق فلاح برایشان هیجچ چیز بجز رضای خدا و وصال معشوق مهم نیست و تا به خدا نپیوندند ارام و قرار ندارند و از این رو است که صادق 4 ساله عاشقانه به دنبال شهادت میدود و جبهه های جنوب و غرب و شمال غرب را زیر پا می گذارد تا اینکه سر انجام به ارزویش می رسد و مزد جهاد شهادت را دریافت می نماید.و اینک فرازهایی از زندگی و خصوصیات اخلاقی جهادگر خستگی ناپذیر شهید سید محمد صاق دشتی:

شمع محفل عشاق

فرمانده سنگر سازان بی سنگر شهید سید محمد صادق دشتی

از زبان فرمانده سنگر سازان بی سنگر شهید حاج خلیل پرویزی

بسم رب الشهداءو الصدیقین

یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی.

هان ای برادر و خواهر ایا سبک بالی را دیده ای که در بند باشد؟کدامین سبک بال را در قفس ارام یافته اید؟سبک بالان عاشق انان که پرنده تر از مرغان هوایی هستند کجا غبار مادیت دنیا به بال و پرشان می نشیند؟چرا که در حقیقت انان مرغ باغ ملکوت اند و از عالم فانی خاک بهره ای ندارند و از چند روز گردش در این سرای نیستی برایشان قفسی ساخته اند و در این حالت از وحشت زندان سکندر،ارزوی پرواز به سوی ملک سلیمان را دارند.

اری به وسیله شهادت در زندان باز می شود و این طائران سرای ملکوت بال و پر انا لله را می گشایند و به سوی انا الیه راجعون پر می کشند و پران تراز ملک اوج می گیرند و در فراسوی هستی به معشوق می پیوندند و یک سره او می شوند و ارام و قرار می یابند.

مردان حقیقت در سر تا سر تاریخ خون بار شیعه که با جوهر خون نگاشته شده است،چنین اغاز و پایانی دارند و سردار رشید اسلام شیردلاور جبهه ها،فرمانده سنگر سازان بی سنگر و جهادگر خستگی ناپذیر شهید((سید محمد صادق دشتی))نیز از این قاعده مستثنی نیست.

عروج خونین صادق درست یک سال پیش در 23 مهرماه 64 در جبهه خسرو ابادان اغاز گردید تحولی که صادق مدت ها انتظار ان را کشیده شب و روز ها را عاشقانه به سر اورد جبهه های جنوب و غرب و شمال غرب را در پی ان شتابان ره پیمود و بی قرار و عاشق عروج عاشقانه عزیزانی چون حاج احمد پور سیدانی را مشاهده کرد و شهادت هر کدام از یاران اشنا شعله عشق درونی او را مشتعل تر ساخت تا اینکه لحظه موعود فرا رسید و روزهای فرقت بار اخر شد و صادق به وصال جانان رسید و به ارزویش دست یافت.

اما فردای شهادت و عروج خونین صادق را داستان دیگریست زیرا شهادت او را در ان لحظات کسی از یاران و نزدیکان انتظار نداشت.زمانی که خبر شهادت صادق را به فرمانده سنگر سازان بی سنگر شهید بزرگوار حاج خلیل پرویزی دادند زانوانش سست گردید و ارام بر زمین نشست و ارام شروع به گریستن نمود.چرا که حاج خلیل می دانست که بعد از ان باید فراق چه کسی را تحمل نماید.و در ان لحظات که سر در گریبانش فرو برده بود شاید این سوالات در ذهنش نقش بسته بود که:

راستی دیگر جبهه صادق را ندارد؟کناره ی اروند و کارون و ساحل خونین بهمن شیر دیگر گام های شتابان و استوار صادق را لمس نمی کنند؟بعد از این جاده های پر پیچ و خم کردستان و قله های سر به فلک کشیده جبهه های شمال غرب و سرسپندار قامت استوار صادق را در اغوش نمی کشند؟در دوری و فراق صادق چه قدر به درازا می کشد؟

حاج خلیل سر از گریبانش برداشته و چشم های نافذ و اشکبارش به افق دور می نگگریست و به اینده فکر می کرد و راهی که در پیش دارد و باید حتما ان را ادامه دهد و نگذارد جای صادق در جبهه خالی بماند و الحق که حاج خلیل و دیگر یاران صادق مانند حاج جمال فروهر حقیقی،حسین عبداللهی،رضا پوست فروش و این اخر حسام زبر دستان نتوانستند دوری و فراق صادق را تحمل نمایند و در کمترین زمن ممکن به او پیوستند و همگی لقاءالله رسیده و ارامش یافتند.

راستی چه کسی را یارای ان است که درمورد تک تک این عزیزان سخن بگوید و انان را وصف نماید.درمورد صادق که شهادتش به وجود دوستانش اتش زد تا کنون از طرف یاران و نزدیکان سخن زیاد گفته شده است.اما چه کسی بهتر از حاج خلیل می تواند صادق را وصف نماید و خصوصیات او را بر زبان اورد.

متن زیر حاصل دست نوشته و سخنرانی حاج خلیل در مراسم هفتمین روز شهادت صادق در مسجد امیر المومنین فیروزاباد می باشد که ان شاء الله مورد اقبال یاران و هم رزمان این دو عزیز قرار می گیرد.با ارزوی اینکه این جنگ تحمیلی ان شاء الله هر چه زودتر با پیروزی رزمندگان اسلام پایان یافته و با خانواده های شهدا قبر امام حسین را در کربلا زیارت نماییم.

                                                با امید ان روز

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عجج)حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار.

                                     بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون،الدین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون.

با سلام به امام و امید امام ایت ا... منتظری و با سلام به تمامی شهدای اسلام و به خانواده های شهدا علی الخصوص خانواده ی محترم شهید سید محمد صادق دشتی،از طرف برادران هم سنگر صادق به خانواده ی محترمشان عرض می کنم که هر چند شما فرزند عزیزی را از دست دادید و به قول مظلوم شهید بهشتی به دست اورید،چون ما شهیدانمان از دست رفته نیستند بلکه تازه به دست می ایند ولی ما در جبهه یک جهاد را از دست دادیم،چون صادق کسی نبود که ما بگوییم که راننده ی لودر و بلدوزر بولبا کارهایی که در جبهه و جهاد است،بلکه:

صاق خودش به تنهایی یک جهاد بود

و ما دلسوز جهاد را از دست دادیم و برادر رزمنده ها و یاور رزمنده ها،از طرف برادران قرار شد که در رابطه با کارهای صادق،هر چند که در برابر ان پیام امام به خانواده ی شهدا و مفقودان و اسیران که گفتند :ما را چه رسد که با این قلم های شکسته و بیان های نا رسا در وصف شهیدان و جانبازان و مفقودان و اسیرانی که در جهاد فی سبیل الله جان خود را فدا کرده و یا سلامت خویش را از دست داده و یا به دست دشمنان اسلام اسیر شده اند مطلبی نوشته و یا سخنی بگوییم و زبان ما عاجز است.

دیگر تکلیف ما روشن است که در مقام این شهیدان و در وصف این شهیدان زبانمان خیلی الکن تر از اینهاست.اما بنا به وظیفه ای که به گردن خودم می بینم چون مدتی در کنار برادرمان صادق بوده ام و از نزدیک شاهد ایثار گری های این برادر بودم،خواستم به عنوان یک گزارش کاری فعالیت های این برادر را هر چند که قطره ای در کنار یک اقیانوس هست و من هیچ وقت نمی توانم بیان کنم ایثارگری های صادق و امثال صادق را.اول این که بین بچه ها شهید بزرگوار معروف به صاق بود و الحق که صداقت ایشان غیر قابل وصف است.

صادق حدودا قبل از عملیات بیت المقدس سال 1360 وارد جبهه شد و ان موقع ایشان کار رابط تدارکاتی بین تیم های مهندسی را برای پشتیبانی با یک موتور به عهده اشتند و مدتی نیز با یکدیگر برادران مثل شهید عباس مقصود بیگی و شهید ابراهیم زارع و دیگر برادران درمنطقه ی دهلران سنگرهای عراقی را جمع اوری و در اختیار رزمندگان قرار می دادند. که این سنگرها هنوز موجود است.چون نیروهای با ایمان و اخلاص و پرتلاش خیلی زود شناسایی می شوند.صادق نیز در مورد شناسایی برادران مسئوول قرار گرفته و در عملیات بعدی ایشان به عنوان رابط موتوری در شب عملیات مسوولیت به عهده داشتند.کار ایشان برای اینکه مطلع بشوید از حساسیت زیادی برخوردار بود.چون باید در کنار لودر،بلدوزر،در زیر اتش دشمن و در شب تاریک،بین واحد های مهندسی رفت و امد می کردند و پیام ها را می بردند بعدا ایشان رفت و رانندگی لودر را یاد گرفتند و در عملیات والفجر(2)ایشان مسوول تدارکات جهاد بودند.تدارکات در عملیات یکی از مهم ترین کارهاست.

صادق در اسفند ماه سال 1360 به عنوان یک نیروی تدارکاتی از طرف جهاد شیراز پا به جبهه گذاشت و تا مدتی مشغول کارهای دفتری بود تا این که به علت سعی و تلاش زیاد در امور مختف پایش به مهندسی جنگ باز شد.

**عملیات والجر(1)

***رابط تدارکات بین جهاد فارس و ستاد حمزه سیدالشهداء.

اگر تدارکات نباشد چه بسا که عملیات منجر به شکست شود و مدتی نیز اسکورت دستگاه های مهندسی را در عملیات به عهده داشتند.بعد از مدتی به خاطر مسائلی که در جهاد پیش امد و دگرگونی که به وجود امد،ایشان مدتی به عنوان مسوول روابط عمومی و مسوول ستاد بودند که در این دوران حساسی برای صادق بود.

ایشان با ان گرفتاری هایی که در قسمت روابط عمومی داشتند و مسائل داخلی را جوابگو بودند در ان موقع همزمان قرار بود عملیاتی که در منطقه ابادان بشود و منطقه از لحاظ کارهای مهندسی خیلی زیاد بود و علاوه بر این کاری که صادق انجام میداد،کارهای دیگر از جمله:ما می خواستیم که لب اروند رود کارهایی انجام بدهیم وچون در دید دشمن قرار داشت،ایشان از صبح تا غروب که در خود جهاد بودند،شب توسط اکیپ بنا به خط می رفت و تا صبح کارگری می کرد.

یکی از گردان های المهدی امده بود ابادان و ایشان به طور مرتب هر روز به گردان می رفت و خودش برایشان وسایل مهندسی برای زدن جاده و سنگر وتدارکات میبرد.با وجود ان کار در ستاد،شب که می شد انگار که تازه نیرو گرفته بود و گاهی صادق چندین شبانه روز نمی خوابید و روزها اگر جایی در خط کاری بود بلافاصله یکی را در جهاد می گذاشت و می رفت در خط و خودش کار انجام میداد.حتما این را بگویم،چیزی را که برادران بیشتر ناراحت او هستند این است که ایشان مظلوم بود و شاید:((در جهاد مظلوم تراز ایشان نبود))

بارها به من می گفت فلانی این حرف ها رابه من گفته اند و با خنده می گفت و یقین داشت که کارش با اخلاص است.صادق با اگاهی کامل و ایمان به راهی که می رود قدم بر می داشت و همیشه محکم و استوار بود.یکی دیگر از کارهایشان در این دوران ساختن پل های دوبه ای در منطقه  ابادان بوده که چه زحمت ها که می کشید برای راه اندازی دوبه های مهندسی و چندین پل در منطقه ابادان زده شد و هم چنین ابتکار پل دوبه ای *.

وقتی که در جزیره ی مجنون بودیم ایشان امد انجا و گفت که فلانی من نمی خواهم که در ستاد باشم می خواهم که در خط باشم و همان جا زخمی شد **.بعد با اینکه دکتر گفته بود که ترکش در قفسه ی سینه است و باید که عمل بشود ولی بی اعتنا بود و می خواست که همیشه در جبهه باشد و از این بابت ناراحتی زیادی کشید ولی حاضر نشد به پشت جبهه بیاید.در عملیات بدر ایشان از ابادان به منطقه امده بود که مسوولیت ساختن اورژانس در جزیره ی مجنون به ایشان داده شد.این اورژانس در عقب یک محور عملیاتی قرار داشت و باوجود اینکه دو روز قبل از عملیات دستور ساختن او را دادند.صادق و دیگر برادران شب و روز کار کردند و برای عملیات اماده شد و مورد استفاده رزمندگان قرار گرفت.

بعد از عملیات قرار شد که جهاد فارس یک واحد پل خیبری داشته باشد.چون هر کاری که می خواستیم شروع کنیم اسم صادق،وجود صادق الزامی بود و مسوولیت این واحد به عهده ی صادق گذاشته شد و ایشان با وجود این که در ابتدای کار یکی از برادران به نام شهید عزیزی پناه در کنارش شهید شدند ولی اسم مقر واحد پل را شهید عزیزی پناه گذاشتند و با جئدیت کار را دنبال کردند و با نفاق یکی از برادران روحانی برای نیروهایی که امدند در انجا برنامه ریزی می کردند برای تبلیغات شبها دعا و سخنرانی و در مدت کوتاهی حدود

*از جمله کارهای صادق احداث پل بقیه ا... بود که نقش اساسی را در عملیات والفجر (8)بازی نمود.

**صادق در 17 اردیبهشت ماه سال 63 در جزیره ی مجنون از ناحیه ی سینه زخمی شد.

300 نفر از برادران استان را اموزش دادند که الان در سطح استان هستند که صادق انها را اموزش داده برای روزی که احتیاج بشود در کنار این مسوولیت صادق کار نصب دکل که در سال 60 توسط شهید رحیمی خرسند بنا شده بود دنبال می کرد و دکل های دیده بانی زیادی که در منطقه ی جنوب نصب کردند و مهم تر این که ایشان برای اولین بار دکل شناور را در هور نصب کردند.در منطقه ی هور با توجه به این که نیزار است و قابل دیده بانی نیست نیروهای اسلام نمی توانستند دشمن را ببینند.بنابراین امکان شناسایی مواضع دشمن نبود و صادق برای اولین بار دکل شناور را نصب کرد که اولین بار ایشان از بالای دکل 20 متری با سر سقوط کرده بود در هور وقتی ایشان را دیدم گفتم صادق انگار هم از بالای دکل هم شیرجه میزنی.گفت یک اشتباهی کردم و مهار را پایین تر نزدم و رفته بود و دکل را نصب کرده بود و الان چندین دکل در هور مورد استفاده ی رزمندگان قرار می گیرد.

ویک کار مهم تر صاق دکلی که الان سری هست کنار خود دشمن یک جوری بنا کرده بود که می گفتنم چه جوری هست این دکل می گفت اگر بروید بالا این طوری نگاه عراقی ها کنید*.توی خود سنگر ها (سنگرهای دشمن) را می شد ببینی و چه قدر جالب این دکل را نصب کرده و الان هم هست و باید از همان بالا زیر پایت را نگاه کنی تا عراقی ها را ببینی.حدود 50 کیلومتر 70 کیلومتر را با دوربین می بینید این هم یکی از کارهای مهمی است که صادق انجام داده است.

کار دیگر ما در جزیره ی ابادان توی خود اروند جزیره ی امام حسین داریم.این جزیره سد خاکی دارد.این سد ها شکسته بود و توی سنگرهای رزمنده ها اب می رفت و سنگرهایشان را تمام اب گرفته بود،جاده هایشان را اب گرفته بود،در حدود 4 تا 3 کیلومتر غذایشان را میگرفتند روی دستانشان می رفتند توی سنگرها،خیلی از زخمی ها شهید می شدند.معلوم است یک زخمی را توی باتلاق های ابادان بخواهند 4 کیلومتر پیاده بیاورند،زخمی کوچکی هم که باشد خونریزی می کند و شهید می شود و امکان جاده سازی خیلی کم بود،چون دشمن می دید نخل هایش کم بود میدید و ما اونجا تعداد زیادی از برادرانمان به خاطر دید دشمن زخمی شده بودند.صادق امد با گذاشتن با یک بیل مکانیکی روی یک تخته شناور و رفت اونجا و این سد را بست دیگر اب توی جزیره نمی رفت،دیگر نه جاده ها می خواهند و نه توی سنگرهای رزمنده ها اب می رود،همه جا خشک می شود و قسمتی از جبهه قابل استفاده شد.

با تمام این فعالیتی که این حقیر نتوانستم همه را بگویم صادق بارها به من می گفت:فلانی من نمی خواهم  در ستاد باشم دوستانم همه رفتند و من تنها نمی خواهم عقب بمانم و می خواهم با بچه ها توی خط بیایم.برای عملیات قادر امد شمال غرب با بچه ها،ما اونجا یک جاده ای داشتیم به طول 20 کیلو متر که خیلی مهم بود.این جاده تا زده نمی شد عملیات نمی شد.همه ی نیروها برای عملیات اماده و منتظر جاده ی ما بودند.ان مدتی هم که برای ما گذاشته بودند برای ساختن جاده خیلی کم بود اینجا بود که برادران جهاد مثل همیشه ایثار کارشان دیگر به خورشید کار نداشت.که بگویند اقا بگذار خورشید در بیاید،لا اقل چشممان ببیند،نه دو شیفت می شدند از صبح تا شب یک عده و از شب تا صبح هم یک عده و صادق در اینجا راننده ی کمپرسی بود حالا انچه سری دارد که صادق اینجا راننده ی کمپرسی بود انجا که کار حساس بود.دیگر که راننده های کمپرسی اکثرا زیر کار نمی ایند خود بچه ها می نشینند پشت کمپرسی صادق یکی از ان نفرات بود. و می گفت به من خودم می ایم،من این ماشین دست خودم است و به کسی نمی دهم دوباره شب تا صبح کار می کرد،راه که می رفت بین بچه ها صادق معروف بود راه که می رفت از بس خسته بود خواب بود.می گفتم صادق چه طوری؟می گفت خوابم میاد اینقدر ایثار.

در همان عملیات بعد از اینکه کار تمام شد به عنوان مسوول محور عملیات انتخاب شد که محور در سخت ترین جا بود.قرار بود که این برادران حدود 4 کیلو متر جاده را در شب بزنند تا موقعی که این رزمنده ها رفتند جلو،پشت سرشان برادران جاده را بزنند که صبح که دشمن پاتک می زند اینها مواضع خودشان را بتوانند نگه بدارند و تدارکات کنند.

صادق با وجودی که اولین بار بود که به عنوان مسوول محور عملیات مهندسی انتخاب شد ولی خیلی قشنگ کار کرد شب باید بروند روی بلدوزر توی کوه کار کنند حالا شما خودتان امتحان کنید شب تاریک می توانید توی کوچه راه بروید؟ولی اینها شب تاریک می رفتند کار می کردند و صادق یکی یکی بچه ها را با موتور میبرد تا سنگرهای کمین و با وجود اتش سنگین که انجا دشمن داشت مسیر را نشان بچه ها می داد.

بعد از عملیات که برگشتیم معمولا بعد از عملیات بچه ها اکثرا برای استراحت می روند مرخصی،صادق یکی از کسانی بود که نمی رفت همیشه بعد از عملیات می ماند و در ابادان به عنوان مسوول مهندسی انتخاب شد و انجام وظیفه می کرد. با وجودی که توی خود ستاد تجربه داشت و خود روابط عمومی ستاد همیشه صادق بود،انجا هم توی ستاد بود و هم مسوول مهندسی بود،کارها را بررسی می کرد و هم شب که می شد،می رفت کار (داخل)ان جزیره،قبلا

*از بالا به طور مستقیم

بهش می گفتند جزیره ی معاویه،الان جزیره ی امام علی و این جا حدود 3-4 سال است که جاده نداریم یعنی جاده اصلا داخلش نداریم و بچه های جهاد رفتند توی ان جاده زدند.صادق شب که می شد کمپرسی توی خود جهاد بود،همه می رفتند می خوابیدند صادق سوار ماشین(کمپرسی)می شد میرفت توی خط ،بار اخر که رفتم پهلویش صادق داشت با تویوتا رانندگی می کرد می خواستیم برویم توی خط دیدم خواب است از بس خسته بود،چندین شبانه روز نخوابیده بود.بعد که رفتم پهلویش گفتم صادق بگیر بخواب گفت نه کمپرسی مال من است و خوابیده (کار نمی کند)باید بروم کار کنم و در همان جزیره ی صادق شهید *می شود و به قول بچه ها استراحت خودش را گذاشت برای این موقع بچه ها هر کس که شهید می شود می گویند:حالا دیگه رفت راحت بخوابد. اینها خوابشان تحت کنترلشان است اگر بخواهند می خوابند و اگر نخواهند نمی خوابند و چون می دانند شهید می شوند نا اخرین لحظه و با تمام توان کار می کنند و این نهایت ایثار یک رزمنده است که همه ی وجودش را وقف جبهه کرده بود و در این چهار سالی که در جبهه بود حتی یک بار نشد که بگوید پشت جبهه کار دارم.

صادق حزب الله بود و به درستی که حزب الله پیروز و رستگار است.و این جا یک چیزی می گوییم که صادق علاقه ی زیادی به دوستان و هم شهریان رزمنده اش داشت و مرتب هر جا که تیپ المهدی می رفت سراغ دوستانش را می گرفت.یک شب هم که گردان می خواست ما نور دهد وآتش تهیه بریزد روی عراقی هارفته بودپهلوی بچه هاوهمان جابرادرعزیزمان بهمن که پسرخاله صادق می شددردامن صادق شهیدشده بود وچقدرصادق افسوس می خوردویک چیزدیگراینکه :

*صادق درساعت 9صبح 23مهرماه 64به هنگام احداث سکوی تانک درخسرواباد آبادان براثراصابت ترکش خمپاره به طرف راست سینه اش هرچندکه خیلی کم به مرخصی می امدولی ازشهربدش می امد نه ازامت حزب اله بلکه ازآنهایی که به عینیت خون شهیدان راپایمال می کنند آنهایی که عمال غرب هستندوبه دنباله روفرهنگ غرب وشیطان هستند.آنهایی که درشهرهاجامعه اسلامی مارامی خواهند فاسد کنندوکسی جلوی اینهارانمی گیرد مگرمی شودفقط با حرف جلوی منکررابگیرند؟

شهیدمطهری درکتاب امربه معروف ونهی ازمنکردرواقعه ای ازعاشورامی گویندفقط باحرف نمی شود بلکه باید وارد عمل شوند وجلوی منکرات رابگیرند. اگر امر به معروف و نهی از منکر از میان جامعه اسلامی گرفته شود اسلام شکست می خورد ملت باید خودش جلوی منکرات را بگیرند.مگر می گذاریم که خون صادق ها،احمدها ودیگر شهیدان پایمال شود و امت حزب الله باید با راهنمایی نمایندگان امام امت جلوی منکرات را بگیرند.

از طرف برادران حزب الله و هم رزمان به صادق می گویم صادق خیلی زیبا رفتی این را خیلی از برادران هم رزمت گفتند مظلوم رفتی و زیبا .نخواهیم گذاشت سنگرت خالی باشد و ان شاءالله تا رفع فتنه در عالم راه تو و راه دیگر شهیدان را ادامه خواهیم داد.

و السلام علیکم و رحمه الله

به شرف شهادت نائل امد.

 

بسم ااه الرحمن الرحیم

یا ایها الذین امنوا استعینو بالصبروا الصلوه ان الله مع الصابرین و لا تقولوا لمن یقتا فی سبیل الله اموات.بل احیاءو لکن لا تشعرون و لنبلونکم بشی ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الا نفس و الثمرات و بشر الصابرین.الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا نا لله و انا الیه راجعون.اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون.((ایه ی 153 تا 159 سوره بقره))

دیگر بار فرزندی از تبار هابیل.و از سرزمین عشق و شهادت  با دیده ای تابناک از معرفت حق. و قلبی سوزان از عشق او بر کربلای گرم و تفتبده ایران خون افشاند،و گلزار اتشین شهادت را اتشین ساخت و مشهد  خوزستان  را سوزنده تر نمود،و خونش ایران را خونین تر کرد.نور معرفت در او تابید و او را شناخت،انگاه دو هزار اندیشه و تنها  در اندیشه عشق وصال محبوب،جان خود را به قربانگاه خدای خویش برد.جهادگر شهید سید محمد صادق دشتی ایثارگری که به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمانش لبیک گفت و برای دفاع از اسلام و مستضعفین جهان بپاخاست و علیه استکبار جهانی و حزب بعث و عفلقی جانانه پیکار نمود.

او جهادگری پرتلاش و سنگر سازی بی سنگر بر سر پیمان خود به سوی معبود خویش جاودانه شتافت او صادقی گمنام از خیل مهاجرانی الی الله بود که در اوایل جنگ خالصانه درجبهه های جنوب و غرب فداکاری هایی عظیم کرد.

جهادگر شهید سید محمد صادق دشتی جهادگری نمونه بود که در اکثر عملیات ها مسوولیت بخشی مهندسی جبهه را به عهده داشت تا بالاخره در مورخه ی 22/7/64 سند شاگردی مکتب شهادت را با خون خود امضاء نمود و به فوز عظیم شهادت نائل گشت.

اما این اولین قربانی او نبود،چه او بارها بر گلوی اسماعیل خویش خنجر نهاده بود و در یک جمله در شهادت،استاد بود.راه حسین (ع)را انتخاب کرد و چه نیکو ان را پایان برد.

او در دریای طوفان زده زندگی،ناخدایی بود استاد که با شلاق اندیشه و حکمت بر پیکر امواج سهمگین راه خود را به  سوی او می گشود و با پا روی عشق حرکت خویش را سرعت می بخشید.مفهوم ایثار را تنها از لا به لای کتاب ها نیاموخته بود که،عمل و رفتارش خود واژه ی زنده ی (ایثار) بود.

خضوعش در مقابل خلق بیانگر تسلیمش در مقابل خدا،و جهادش در مقابل طاغوت بیانگر عصیانش در مقابل شرک بود.دلش از زر بیزار بود با زبانش تزویر را رسوا می کرد. و با بازوانش می جنگید.اگر ما از حماسه ی شهادت شهیدان به هیجان اییم و در سویشان مرثیه سرائی کنیم و از درد هجرانشان سینه را چاک دهیم،حق ماست چه عزیزی را از دست داده ایم،اما مهم تر از اینها،شناخت راه انها و باز مهم تر از ان دنبال کردن راهشان است که مسوولیت ماست ودر فرهنگ ما شهادت مرگ دلخواهی است که مجاهد با همه ی اگاهی و همه ی منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش انتخاب می کند.و همان گونه که سرور شهیدان حسین ابن علی علیه السلام می فرماید:"مرگ بر هر کس نوشته شده و هم چومن گلو بند گلوی انسان را گرفته."اکنون که مرگ حتمی است بگذار مرگی را انتخاب کنیم که ابستن زندگی باشد و سازندگی هایی بیاورد.و اگاهی هایی متولد کند و روح هایی را حرکت دهد.

و شهید سید محمد صادق دشتی با رجعت واقعی خود به جهادگران و هم سنگرانش درس استقامت و پایداری داد وبا خون خود به این پیام الهی "الذین ربنا الله ثم استقاموا "مصداق بخشید.

باشد که ما در سوگ فضیلت و تقوا و مجاهدت این جهادگر نشسته در خون عزیزی که در دانشگاه عشق حق به درجه ی تکامل معنوی رسید درس بگیریم و با خون ان میثاق پاسداری از ارمان والایش و تداوم خط خونینش را ببندیم.و با اعمالمان ثابت کنیم که هر ستاره ای از این اسمان افول کند هزاران ستاره بهمان درخشندگی بر جایگاهش نور افشانی می کند.

و اینک نظر شما را به قسمتی از اخرین مصاحبه ی این سردار رشید اسلام که پیامی است اغشته به خون،جلب می نمائیم.

س-

بسم الله الرحمن الرحیم

برادر لطفا "بفرمائید نقش جهاد سازندگی در جنگ چیست؟

ج-بسم الله الرحمن الرحیم-"والذین جاهدوا فینا لنمدیهم  سبلنا "

قبل از هر چیز لازم به توضیح است که جهاد به خاطر ان چه که از ان به عنوان مشکلات و کمبودهای جبهه به هر صورتی نام برده می شود خصوصا"مسائل مهندسی جنگ وارد جبهه شده و از اول جنگ تا کنون پا به پای نیروهای رزمنده پیش رفته و به قول امام اگر جهاد نبود پیروزی به این سرعت به دست نمی امد.جهاد حلال مشکلات و سختی ها در جنگ است و به قولی معروف نشدنی ها را ان کارهایی که نشدنی است شدنی بکند در پی کمبود های این منطقه که معروف به کلاشین لولان اشت جهاد فارس به این منطقه وارد شده و تا این تاریخ تقریبا "40 روز است که در این منطقه است.

بلافاصله پس از ورود برادران به این منطقه ماموریت هایی از طرف قرارگاه به این وحد داده شد که ماموریت اصلی این واحد احداث یک جاده بود.چیزی که در این مورد در این مسئله مهم است فداکاری و ایثار برادران جهاد در انجام این ماموریت بود.کار شبانه روزی برادران سختی ها و مشکلاتی را که برادران در این حین تحمل کردند باعث پیشرفت سریع انجام شدن کار شد که براردان ان کاری را که می بایستی ظرف مدت چندماه انجام می دادند با تلاش شبانه روزیشان در ظرف مدت کوتاهی انجام دادند و عموما"خوب،فلسفه ی جهاد هم همین است که ایثار داشته باشد.خوب یک نیروی جهادی در درجه ی اول از خود گذشته است،یعنی نیرویی که خدا را در نظر دارد و به خاطر خدا کار می کند باید از خودش بگذرد و دل از دنیا و دل از مسائل دنیوی بکند یکسره به خدا دل ببندد ایمان عشق این برادران به خدا باعث پیشرفت کارشان شد و گرنه هیچ مسئله ی دیگری در کار نبوده و کار برادران ظرف حتی کوتاه تر از ان مدتی که برادران فرمانده فکر می کردند،ماموریتشان را انجام دادند و یک جاده حدود 20 کیلومتری طرف مدت 25 روز احداث کردند،و یک جاده ی ترمیمی.

س-برادر چه مدت است که شما در جبهه های نبرد حق علی باطل شرکت دارید؟

ج-به قول امام این جنگ یک نعمتی است برای ما و وظیفه ی هر فرد مسلمان و هر فردی که احساس وظیفه می کند این است که بیاید و به هر صورتی که توانش است در جبهه انجام وظیفه کند.ما هم پا به پای دیگر برادران جهاد این احساس وظیفه را کردیم و امدیم.

س-برادر چه پیامی برای امت شهید پرور دارید؟

ج-ملت شهید پرور ایران خودشان دین خودشان را ادا کردند و هر کس که دست به یک کار عظیمی زد و خواست اسلام را به تمام جهان صادر بکند،مسلم است که یک مشکلاتی را در پی دارد و اصل هم بر این است که که ما در این سختی ها مقاومت کنیم و مصائب و ابتلائات سنگ راهی برای ما نباشد و پیروزی هم در همین است که ما در این سختی ها مقاومت بکنیم وگرنه پیروزی نظامی خودش شرط نیست،پیروزی در میدان،مقاومت و ثابت قدم و استوار بودن است."والسلام"

"اری برادر پیام استقامتت را با گوش جان شنیدیم و تا اخرین قطره ی خون از ارمان والایت که همان اسلام است دفاع خواهیم کرد."

به امید پیروزی نهایی کفر ستیزان اسلام علیه استکبار جهانی و ظهور بقیه ا.. العظم ارواحناه له الفداء.

                                    والسلام علیکم و رحمه ا..و برکاته

                                   جهاد سازندگی استان فارس –امورشهداء


بسم الله الرحمن الرحیم

ما در راه اسلام باید از این شهدا بدهیم. اسلام از روز اول که ظهور پیدا کرد با شهادت این دین حنیف را ترویج کرده اسلام شهدای بزرگی داشته است و مفتخر به اینکه در راه خدا و در راه هدف شهدای بزرگ داده است. ما هم مفتخریم به اینکه در راه اسلام ودر راه هدفمان شهید بدهیم و برای ما زندگی این دنیا مطرح نیست. مطرح هدف است و در راه هدف کوشش میکنیم و هر چه پیش بیاید چون برای هدف است از او استقبال میکنیم.

بد خواهان گمان نکنند که جوانهای ما از مردن و از شهادت باکی دارند. شهادت ارثی است که از اولیاء به ما میرسد. آنها باید از مردن مردن بترسند که مرگ را فنا میدانند. ما که بعد از مرگ را حیات میدانیم چه باک داریم،خائنان باید بترسند. خادمهای به اسلام از مرگ خوفی ندارند.

                                                                           "امام خمینی"

سرانجام در روز 23مهرماه 64 شفق خونین سرخ شهادت پهنای کربلای آبادان را گلگون ساخت و عاشقی از عاشقان لقاءالله مجاهدی فی سبیل الله، مهاجری الی الله ، جهادگری مظلوم و گمنام و سنگر سازی بی سنگر از راهروان راه حسین شهید "سید محمد صادق دشتی " باب الحوائج جبهه عروس شهادت را درآغوش گرفت و عروج خونین خود را آغاز نمود.

شهادت صادق همه را غافلگیر نمود،از دوستان و همرزمان تا خانواده را.

واقعا قبول این مسئله برای  دوستان و همرزمانش مشکل است که جبهه بروند و صادق با روئی گشاده از انان استقبال ننماید، خسته و کوفته از خط برگردند و چهره خندان صادق خستگی را از تن انان نزداید.

اول صبح صادق از شب کاری بر نگردد و انان را برای نماز صبح بیدار ننماید و انگاه خونسر کارهای روزانه را دنبال ننماید . و برای خانواده که چشمه جوشان مهر و وفا و لطف و صفا را در کنار خود نمی بینند و صادق دیگر با لباسی مندرس و بدون کفش و با یک جفت دمپایی پاره به خانه بر نمی گردد !

با این وجود تنها چیزی که دلهای دوستان و همرزمان و خانواده اش را آرامش می بخشد این است که بقول امام مرگ شروع زندگی است و مادر روز حساب همدیگر را ملاقات می نمائیم و این دوری و فراق موقت و گذر است .

                                                                                   (با امید آنروز )

                                                  "مناجات نامه "

                                            بسم الله الرحمن الرحیم

             و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.

خوشم از سوختن خویش از آنک

                                               سوختم بزم تو روشن کردم

سلام علیکم بما صبرتم فنعتم عقبی الدار _و قاتلو هم حتی لاتکون فتنه و یکون دین کلمه الله .

ای صحنه پیکار توحید و کفر ای میدان های رزم سپاه پیروز،ای دشت های اغشته به خون شهیدان،ای سرزمین پیکار فاتحان خبر گواهی دهید که با خونم گواهی دادم که خدایی جز خدای یکتا نیست و خداوند همواره پیامبرانی را برای هدایت بشر مبعوث به رسالت گردانیده است،محمد(ص) خاتم الانبیاء اخرین فرستاده خداست و جهان در انتظار رهبری ظهور کننده بنام مهدی (عج)است.

خدایا گواه باش که با عقیده ای ثابت و محکم سرباز کوچک توام گرچه باری پرگناه و بس سنگین دارم ولی با اگاهی کامل با دشمن تو می جنگم تا کشته شوم.

یار بار انکه سرکوی توام منزل بود                        دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

خدایا اکنون که لحظه موعود فرا رسیده بر نا سپاسیها وگناهانم معترفم،خدایا بر انچه بد کردم و نافرمانی کردم مرا بیامرز.خدایا اگر کشته شدنم فقط ارزش گفتن یک تکبیر را داشته باشد مرا بسیار کافی است،خدایا از تو می خواهم که سخت ترین مرگ را نصیب من بگردانی که شرافت مسلمان در از خود گذشتگی و به خدا پیوستن است خدایا دوست دارم در این دریای بیکران ایثار گمنام بجنگم و گمنام بمیرم خدایا...........

فرمانده سنگرسازان بی سنگر شهید سید محمد صادق دشتی از خیل عاشقان لقاءالله بود،او حاضر بود عاشقانه بسوزد و فانی فالله گردد تا دیگران شهد شیرین عدالت را نوش جان نمایند.

بیخود نیست که صادق ایت شعر را در مناجات نامه میاورد که:

خوشم از سوختن خویش ازانک               سوختم بزم تو روشن کردم

این مردان خدا و جهاد گران مشتاق فلاح برایشان هیجچ چیز بجز رضای خدا و وصال معشوق مهم نیست و تا به خدا نپیوندند ارام و قرار ندارند و از این رو است که صادق 4 ساله عاشقانه به دنبال شهادت میدود و جبهه های جنوب و غرب و شمال غرب را زیر پا می گذارد تا اینکه سر انجام به ارزویش می رسد و مزد جهاد شهادت را دریافت می نماید.و اینک فرازهایی از زندگی و خصوصیات اخلاقی جهادگر خستگی ناپذیر شهید سید محمد صاق دشتی:

فرمانده سنگرسازان بی سنگر جهادگر خستگی ناپذیر شهید سید محمد صادق دشتی ذر سال 1342 در یکی از روستاهای اطراف فسا بنام دستجه متولد گردید.ولادت او با 17 ربیع الاول سالروز،تولد حضرت محمد(ص)و امام جعفر صادق(ع) مصادف شد و به همین مناسبت نام او را محمد صادق گذاشتند.

صادق در عمر کوتاه ولی پربار خود شاهد حوادث تلخ و غم انگیزی بود او در سال 1351 در قیر و کارزین شاهد زلزله سهمگینی بود که هزاران نفر را به کام خود کشید و در ان هنگام مشاهده نمود که براستی در روز قیامت بجز خدا کسی فریاد رس نیست.چون همه برای نجات جان خود از زلزله فرار میکردند و به فریاد کمک افراد زیر اوار اعتنائی نمی کردند.صادق از همان کوچکی چشمه جوشان ایمان بود و بارها تعریف می نمود که حضرت محمد(ص)به خوابش امده بود و بعد از احوال پرسی او را در اغوش گرفته و بوسیده است.صادق در دوران کودکی با وجود سن کم داای شعوری بس بالا بود.

در سال 1355 در مسجد قیر به هنگام پخش عکیس امام خمینی توسط مردم ان عکس را مشتاقانه دریافت کرد و برای برادر بزرگترش در فیروزاباد فرستاد و از همان موقع فعالیت های سیاسی-مذهبی صادق اغاز شد.او فعالانه در کلاسهای قران حوزه علمیه شرکت می نمود و در نمایشنامه هایی که در مسجد قیر برگزار می گردید نقش هایی را ایفا می کرد.

در سال 1356 صادق برای ادامه تحصیل به فیروزاباد رفت و در ان هنگام حرکت مردم در سر تا سر ایران بر علیه رژیم ستم شاهی شروع شده بود روحیه ضد ظلم اوباعث شد که ظلم و ستم رژیم ستم شاهی را با تمام وجودش لمس نماید و بر ان بشورد و با قیام خود قیامت به پا نماید.

در سال 1357 او همراه با سه نفر از دوستانش با تشکیل یک تیم عملیاتی تصمیم میگیرند به سکوت حاکم بر فیروزاباد خاتمه دهند و با حرکت شهادت طلبانه وایثارگرانه خود،خفتگان را به بیداری فرا بخوانند.انها تصمیم می گیرند در وهله اول مرکز نشر فساد فیروزاباد سینما کورش را به اتش بکشند و در مرحله بعد سرگرد قربانی رئیس شهربانی فیروزاباد را نیز ترور نمایند.

در مرحله اول عملیات انها سینما کورش را به اتش می کشند و به علت اشکالی که در حین عملیات به وجود می اید همان شب صادق و دیگر دوستانش توسط شهربانی دستگیر می شوند. در شهربانی مزدوران شد انها را مورد شکنجه و ازار قرار میدهند.اما صادق که کارش را فقط برای رضای خدا انجام داده بود و اماده پذیرش هر گونه شکنجه و ازاری بود،ان همه اذیت و ازار را به جان خرید و با سکوت خود مزدوران را دیوانه نمود.او در شهربانی به مادرش که برای دیدارش امده بود گفت:مادر اگر مرا می کشتند تو حق نداشتی به اینجا بیایی.

فردای ان شب مردم با تجمع و تظاهرات و تحصن خواستار ازادی صادق و دوستانش گردیند. و شهربانی نیز تحت فشار و از روی ناچاری،برای جلوگیری از شورش مردم صادق و هم رزمانش را ازار نمود.حرکت صادق و دوستانش باعث به حرکت در امدن مردم فیروزاباد گردید که در نهایت منجر به تسخیر ساواک و رژه مسلحانه مردم و عشایر شد و باعث درخشش این مبارزات در سطح ایران اسلامی گردید. صادق در تمامی ان روزهای مبارزه سر از پا نمی شناخت و پا به پای مردم در تمامی حرکات شرکت می نمود.او خود را قطره ای از دریای خروشان امت حزب الله می دانست و همراه با مردم در 22 بهمن 1357 طعم پیروزی را چشید و با دیگران جشن پیروزی گرفت.اما فردای پیروزی احتیاج به سازندگی داشت از این رو به جهاد سازندگی پیوست و همراه با اکیپ دامپزشکی در اکثر روستاهای اطراف فیروزاباد همراه با دیگر جهادگران دام های روستائیان و عشایر را در برابر امراض مختلف واکسینه نموده و از این طریق خدمت شایانی به مستضعفین روستا کرد.

صادق دیگر سر از پا نمی شناخت انتظار چندین صد ساله بسر امده و حکومتی به رهبری یکی از سلاله رسول خدا بر این سرزمین حاکم شده بود.و می رفت که زمینه ساز حکومت عدل مهدی(عج)بشود و از این جهت جهانخواران عالم بر علیه اش با انواع و اقسام توطئه بسیج شده بودند.

صادق موقعیت را درک نمود،فهمید که جای کوتاه امدن نیست باید مردانه وارد میدان نبرد شد و در نهایت مانند شمع باید سوخت تا دیگران نور هدایت را مشاهده نموده و هدایت پذیرند.

صادق در سنگر مدرسه نیز ارام و قرار نداشت او ضمن همکاری با کمیته فرهنگی جهاد سازندگی فیروزاباد همراه با دوستان و به یاری معلمانش دست اندرکار چاپ نشریه ای بنام ندای انقلاب گردید او در مدرسه ای محوری بود برای همکلاسیهایش که او را عاشقانه دوست داشتند و به او عشق می ورزیدند و در مدرسه با او از هر نظر هماهنگ بودند.صادق که در جمع اوری مطالب نشریه و هم چنین چاپ و تکثیر و پخش ان کوشش وافری مبذول می داشت او ضمن فعالیتها به دوستانش نیز می رسید و از دانش اموزان نمونه ودرس خوان دبیرستان دکتر شریعتی بود.چرا که دانش اموز حزب اللهی ضمن کارهای دیگر باید به درسش نیز بها داده و ان را فراموش ننمایند چرا که اینده ایران اسلامی در گرو متخصصین حزب الله است کسانی که تعهد و تخصص را همراه با هم داشته باشند فیروزاباد در سال های اولیه پیروزی دچار خوانین مزدور قشقایی گردید که حقیقتا از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند و جان مردم را به لب رساندند.صادق در این روزهای عجیب که گروهک های مزدور برای کسب فضای ازاد سیاسی به باغ خان پناهنده می گردیدند همراه با مردم عشایر وارد مبارزه بر علیه خوانین گردید تا انها از منطقه ریشه کن شوند.

صادق نور اگاهی از ظلم و ستم خوانین مزدور امریکا را در میان مردم می پراکند و لحظه ای از افشای چهره کریه انها فرو گذاری نمی کرد تا اینکه بر اثر مبارزه بی امان مردم و بر زمین ریخته شدن خون شهداء از مردم و سپاه شر انها منطقه کنده شد و در نهایت خسروخان در فیروزاباد اعدام گردید و مردم نفس راحتی کشیدند و در این میان نقش شرم اور گروهک ها مخصوصا منافقین قابل ذکر است که نه تنها با مردم نبودند بلکه به طور غیر مستقیم خوانین را تقویت می نمودند و صادث با تمام وجودش لمس نمود که حرکت جدای از ولایت فقیه و خارج از چتر رهبری امام خمینی چیزی بجز گمراهی و تباهی و اتلاف وقت و روبرو شدن با امت حزب الله به ارمغان نمی اورد.صادق بعد از شهادت یکی از دوستانش بنام صادق کتیرایی که در اتش زدن سینما نیز با او شرکت داشت دیگر سر از پا نمی شناخت و در خانواده مطرح می نمود که بعد از گرفتن دیپلم به جبهه خواهد رفت و ارزویش نیز این است که به توفیق شهادت نایل اید صادق در اوج طوفان گروهکها در خرداد ماه 1360 دیپلم خود را اخذ نمود و در سطح شهرستان فیروزاباد رتبه اول گردید و بلافاصله چند ما بعد با درک شرایط پیچیده انقلاب که در اثر ترور گروهک ها و شهادت یاران امام خمینی و هم چنین جنگ تحمیلی عراق به وجود امد پی برد که در مرحله فعلی باید از همه چیز گذشت و برای تثبیت و به ثمر رسیدن انقلاب باید شبانه روز کار کرد از این رو در اذر ماه همان سال به جهاد سیستان و بلوچستان پیوست و در منطقه دلگان از توابع شهرستان ایرانشهر مشغول خدمت گردید.

صادق در ان منطقه محروم و دچار استضعاف مضاعف برای خدمت به مردم بلوچ سر از پا نمی شناخت او ضمن فعالیت در کمیته کشاورزی به کارهای فرهنگی و تدریس در مدرسه راهنمایی نیز می پرداخت.و لطظه ای از دادن اگاهی به دانش اموزان و مردم کوتاهی نمی نمود او بعد از حدود دو ماه به شیراز برگشت و در جهاد شیراز در قسمت کمیته فرهنگی مشغول خدمت گردید و در قسمت فرهنگی در روستا های اطراف شیراز کتابخانه های زیادی را بر پا نمود.صادق بعد از چند ماه در اسفند ماه 1360 همراه با اکیپ اعزامی جهاد شیراز به ابادان رفت و به قول خودش رفت تا در این دریای بیکران ایثار گمنام بجنگد و گمنام بمیرد.

صادق اقا و سید و صادق جبهه ها برای بدست اوردن شهادت مانند انسانهای تشنه ای که در جست و جوی ابند جبهه های جنوب و غرب را زیر پا گذاشت،او برای وصال معشوق از تنگناهای زیادی گذر نمود و مشکلات زیادی را به جان خرید.کارهای زیادی را که صادق در عرض 4 سال در جبهه انجام داد بدرستی نمی توان بیان نمود.بهترین نصب را دوستان و هم رزمانش به او عطا نمودند که او باب الحوائج جبهه بود و به درستی که او در انجام دادن کارهای جبهه با توکل بر خدا پیش میرفت واز هیچ مشکلی هراس در دل نداشت و چون در کارهایش خلوص و صداقت حکمفرما بود و در انجام دادن همه انها موفق گردید.صادق در اوایل ورود به جهاد به انجام کارهای دفتری مشغول گردید اما تنها به این کارها اکتفا نمی نمود بلکه بیشتر مواقع همراه با رزمندگان اسلام در کنار اروند رود با سلاح های گوناگون با مزدوران عراقی وارد نبرد می شد بعد از چندی به علت انجام عملیات های گسترده توسط سپاه اسلام بکارهای مهندسی روی اورد و در عملیات بیت المقدس به عنوان رابط تدارکاتی مسوولیت تدارکات بین اکیپ های مختلف را بر عهده گرفت.بلافاصله بعد از عملیات بیت المقدس در عملیات رمضان او مسوولیت قرارگاه شهید مهدی خلیفه را بعهده داشت و برای تدارکات این عملیات فعالیت می نمود.

یکی از ویژگیهای مهم صادق این بود که در هنگام عملیات در بیشتر مواقع که احساس میکرد کارش کم است تفنگ بدست همراه با سایر رزمندگان اسلام با مزدوران عراقی مشغول نبرد می گردید.بعد از عملیات رمضان همراه با اکیپ اعزامی جهاد فارس به دو راهی دهلران مقر شهید رضا رحیمی خرسند اعزام گردید و در انجا مسوول معاون منطقه و هم چنین بعنوان شهردار منطقه جنگی مشغول خدمت گردید.

در عملیات والفجر(1) نیز او در مهندسی نبرد شرکت داشت و در مرحله ای از این عملیات انها به محاصره ی نیروهای عراقی در امدند که به خواست خدا نجات یافتند.

صادق در طول وقفه ای که در بین عملیات ها به وجود میامد اکیپهایی را برای خراب کردن سنگرهای عراقی در دشت عباس و سایر نقاط به وجود میاورد.پلیت ها و الوار و سایر وسایل را به مقر جهاد می اورد تا نیروهای خودی از انها استفاده نمایند و این یکی از کارهای صادق بعنوان صرفه جویی در امکانات خودی بود.

در عملیات والفجر(2) که در ناحیه پیرانشهر رخ داد و منجر به ازادی پادگان حاج عمران و نیز منطقه وسیعی از خاک عراق گردید رابط بین تدارکات از ستاد حمزه به جهاد فارس بود و در شب عملیات نیز رابط موتوری بین اکیپهای مختلف را بعهده داشت.این مسوولیت بسیار سنگین و مشکل بود زیرا صادق باید سوار بر موتور در زیر اتش سنگین دشمن میبایست نیروهای مختلف را با همدیگر هماهنگ می نمود و در عین همین عملیات بود که عباس مقصود بیگی یکی از دوستانش در نزدیکش به لقاءالله پیوست و صادق را در سوگ دوری و فراق نشاند.بعد از عملیات والفجر(2) صادق همراه با اکیپ اعزامی به ابادان بازگشت و بعد از چندی بخواست دوستانش مسوول ستاد گردید.صادق با کار شبانه روزی به وضعیت اشفته ای که میرفت بر جهاد فارس مستقر در ابادان حاکم شود سامان داد و با برخوردهای اسلامی و متانت و صبر و تحمل سختیها بر مشکلات موجود فائق امد.

صادق در طول انجام دادن این مسوولیت خطیر انجام دادن کارهای دیگر را فراموش نمی نمود و مخصوصا شبها را به شبکاری و زدن خاکریز و سایر کارها همت میگماشت  و روز نیز مسوولیت ستاد را انجام میداد.صادق با انجام کار شبانه روزی تسلط عجیبی بر منطقه و امکانات ان داشت بطوریکه میدانست امکانات مورد احتیاج در کجا یافت می شود و از این طریق خیلی از کارها را به راحتی راه می انداخت و بسیاری از مشکلات را به اسانی حل مینمود.

یکی از کارهای صادق فعال نمودن امکانات موجود در منطقه بود که در زیر باران و افتاب و هم چنین اتش عراقی ها نابود میشدند و این امکانات را اعم از لودر و بلدوزر را به جهاد میاورد و بعد از راه اندازی در خدمت جنگ قرار میداد.و اگر احیانا صاحبش پیدا می گردید ان یک را به او برمی گرداند و از این طریق صرفه جویی های عظیمی در امکانات موجود مینمود.صادق در مراحل خیلی سخت بعنوان راننده ی کمپرسی وارد کارزار می شد و در کنار اروند رود در 200 متری عراقیها خاکریز میزد و در شبهای سرد زمستان به علت اینکه نمیشد امکانات را به خط اول ببرد همانجا سیمان را اماده مینمود و بر خلاف روشهای موجود دوپایی بداخل سیمان و شن میرفت و انها را مخلوط مینمود و بقول معروف سیمان را چاق میکرد و در کنار اروند رود برای رزمندگان اسلام سنگر بتونی می ساخت  در جایی که جرثقیل نمی توانست کاری بکند روز به ارماتور بند میگفت تا ارماتور سنگر را ببندد  و شب با این روش سنگر بتونی می ساخت.او عاشق بچه های بسیج بود و لحظه ای از خدمت به انها غافل نمی گردید در مواقع بیکاری جایگاه او تیپ المهدی بود.صادق به انجا میرفت و مخصوصا در کنار بچه های گردان الفتح میارمید و اگر احیانا احتیاجی داشتند انها را براورده مینمود بطوریکه بچه های گردان الفتح و تیپ المهدی عاشق او بودند و انها نیز در اوقات بیکاریشان به جهاد می امدند و در کنار صادق احساس ارامش مینمودند و اگر احیانا یکی از بچه ها جهاد نسبت به بسیجیان بی احترامی میکرد صادق بر میاشفت  و می گفت:

خدمت ما بخاطر اینهاست اینها هستند که بی هیچ چشم داشتی به جبهه سرازیر می شوند و ارزشمندترین چیز خود را که جان است بخدا تقدیم مینمایند.

به هر حال صادق در عملیات خیبر داغدار خیلی از عزیزانش از گردان الفتح گردید،صادق در این عملیات یکی از نزدیکترین دوستانش بنام حیدر کشاورز شیر جبهه ها را از دست داد او که بقول صادق شیر جبهه بود و اگر جبهه 100 نفر مثل او میداشت جنگ زودتر تمام میشد.

صادق در دوری از دوستانش مانند شمع سوخت و غریبانه روزها وشب ها را به عزاداری مشغول بود.

چندی از عملیات خیبر نگذشته بود که در 17 اردیبهشت سال 1363 در جزیره ی مجنون از ناحیه ی سینه مجروح گردید در هنگام اصابت ترکش نیز لبخند از لبانش دور نمیشد  و. در طول مجروحیتش مدتی در بیمارستان امام خمینی تهران بود و در طول مدت بستری لحظه ای از اوضاع و احوال مجروحین دیگر غافل نمیشد بطوری که همه ی مجروحین مجذوب حسن رفتار او شد بودند تا اینکه از بیمارستان مرخص شد و بعد از دیدار خانواده باز راهی جبهه شد،صادق ارام و قرار نداشت او عاشق و شیفته ی شهادت در راه خدا بود و برای بدست اوردن ان به هر راهی میزد اما خواست خدا از همه چیز بالاتر بود.

این ایام اوج فعالیت های او بود صادق در حین اینکه بد لائلی از مسوولیت ستاد کنار رفته بود ولی باز عملا کارهای ستاد را انجام میداد و در حین انجام این کارها برای راه اندازی،دوبه ها(بارج ها)نیز سر از پا نمی شناخت در حالی که تا نزدیک سر در لجن فرو میرفت لجن وگل و لای را از داخل دوبه ها خالی مینمود تا هر چه زودتر راه اندازی شده و دریل سازی و غیره مورد استفاده قرار گیرد و در همین ایام ماموریت مستقیمی را از برادر سرهنگ صیاد شیرازی دریافت نمود تا برای تهیه بارج (دوبه)اقدام نماید.یکی از جریانهایی را که می خواهم اینجا مطرح نمایم و اوج مظلومیت و صداقت او را بیان نماییم  و هم چنین اثبات مدعا برای اینکه او واقعا جنگ را مسئله اصلی میدانست.

صادق در اواخر سال 1362 ازدواج نمود و شرط ازدواج نیز این بود که او در جبهه بماند اما بعد از زخمی شدن صادق در 17 اردیبهشت 1362 خانواده ی دختر فشار اوردند که صادق باید از جبهه به شهر بیاید.شاید باور نکینید صادق مثل کوه ایستاد و گفت که جنگ مسئله اصلی است.حالا این مسئله هست و فردا مسئله فلسطین و قدس و غیره و من همیشه در جنگ خواهم بود.یه هر حال صادق علیرغم خواستش مجبور شد زنش را طلاق دهد تا در جبهه بماند.

او برای راه انداختن کارهای مربوط به جنگ در حقیقت از جان مایه میگذاشت و سنگین ترین کارهای جبهه را بدوش می کشید و در حقیقت شانه اش را زیر بار جنگ میبرد و بار جنگ را بلند میکرد.صادق انچنان جنگ برایش مسئله اصلی بود که در طول این مدت 4 سال 40 روز در خانواده اش نبود و هر گاه نیز به خانه میامد از کارهایش تعریف نمی نمود و در نهایت میگفت که من یک جاروکش هستم.

هر وقت هم به مرخصی میامد بعد از 5 یا 6 ماه در مدتی هم که اینجا بود باز کارهای مربوط به جبهه را انجام میداد.دعای توسل راه میانداخت و غیره...

صادق بخاطر جبهه حاضر بود پشت پا به همه چیز بزند دوستانش تعریف میکنند بارها که پدرش تلفن میزد صادق بخاطر اینکه مبادا مهر و عطوفت فرزندی نسبت به پدر و خانواده گل نماید و باعث شود که جبهه را رها کرده و بخانه برود از برداشتند گوشی خودداری میکرد.کار بجایی میرسید که دوستان صادق،او را از جبهه تبعید مینمودند.تا سری به خانواده اش بزند و از مرخصی اش استفاده نماید.صادق در جبهه با خلوص و صداقتش قلب افراد زیردست خود را تسخیر مینمود.او در حین انجام مسوولیتهای ستاد و روابط عمومی مانند یک فرد عادی پشت لودر و بلدوزر می نشست و خاکریز میزد،وارد دوبه میشد و لجن و گل و لای انرا خالی مینمود،با افراد تحت فرمانش میگفت و می خندید و هیچگاه خود را از انها جدا نمی دانست و چون خودش در انجام دادن کارها پیشتاز بود از این رو افراد تحت نظرش بشدت جذبش میشدند چون میدیدند کسی سرپرستشان است که ذره ای استکبار و خودباختگی در او موجود نیست و از اینرو نیروها نیامده جذب او میشدند و مثل پروانه گرد شمع وجود او می چرخیدند  و بسیاری از پشت تلفن عاشق او شده بودند ترا به خدا اخلاص او را ببینید!

در عملیات بدر صادق در حین انجام کارهای ستاد،روابط عمومی و کارهای دیگر مسوول احداث پت های هلیکوپتر و اورژانس های مادر از طرف جناح راست و هور در داخل جزیره ی مجنون بود در این عملیات بود که یکی از هم سنگرانش بنام حاج احمد پور میدانی را از دست داد او دیوانه وار می خواست از ابهای هور بگذرد و بدنبال حاج احمد برود که دوستانش مانع او گردیدند.شهادت حاجی احمد تاثیر عمیقی بر روی،او گذاشت و اتش وجود او را شعله ور تر ساخت.

صادق دارای خصلت عجیبی بود در حین اینکه صبر و مقاومت  او تا حدی بود که دوستانش در موقع نا امیدی به او مراجعه میکردند اما بی تاب و عاشق بود و در فراق دوستانش سیلاب اشک از چشمانشسرازیر میشد.صادق در این اواخر یک عارف بتمام معنی شده بود و ورد زبانش شعر حافظ بود و کلام ایت ا... دستغیب و سایر شخصیت های عرفانی.بعد از عملیات بد چون نیاز زیادی برای پلهای خیبری حس میشد از اینرو صادق در میان ناباوری دوستانش مسوولیت اموزش نصب پلهای خیبری بر روی رودخانه های جریان دار را قبول نمود و در مدت کوتاهی مقر اموزشی پلهای خیبری را راه اندازی نمود و نیروهای زیادی را برای مواقع احتیاج اموزش داد.صادق در حین انجام این کار به کارهای مهم دیگری نیز همت میگماشت  و ان نصب دکلهای دیده بانی در خشکی و در هور بود که اعجاب همگان را بر می انگیخت بدون وجود صادق نصب دکلها در هور مشکل بود و یا غیر ممکن.خلاصه یادگار یادبود صادق ایتن دکلهای برافراشته از عشق و ایمان بخدا همچنان در هور پابرجاست.صادق ابتکارات جالبی را در جنگ انجام داد که بعنوان مثال میتوان از ساخت دوبه ای یاد کرد که برای حمل بار و مهمات در هور از ان استفاده میشد.صادق پس از موفقیت در راه اندازی مقر نصب پلهای خیبری که بعدا به علت شهادت یکی از بچه ها بنام مقر شهید عزیزی پناه را بخود گرفت به کردستان رفت تا همراه با دوستانش ماموریت محوله از قرارگاه  حمزه سیدالشهداء را انجام دهد در انجا جهاد مسوول احداث یک جاده بطول بیست کیلومتر در منطقه کلاشین لولان بود که با کار شبانه روزی بچه ها در کمترین زمان ممکن احداث گردید.در عملیات قادر صادق مسوولیت مهندسی یکی از محورها بود صادق در زیر اتش سنگین دشمن برای انجام وظیفه اش سر از پا نمی شناخت در زیر اتش سنگین نیروهای تحت فرمانش را به خط اول  و یا حتی جلوتر از خط اول میبرد  و با ایثارگریهایش دوستانش انگشت حیرت و تحیر را به دندان می گرفتند،در ان عملیات صادق به همراه دیگر دوستانش اعجاب فرماندهان مخصوصا سرهنگ صیاد و محسن رضایی را برانگیختند بطوریکه بعد از پایان عملیات تک تک بچه های جهاد فارس را در اغوش گرفته و بوسیدند.بعد از پایان عملیات قادر و بازگشت صادق از کردستان بچه های مقر جشن شادمانی برای بازگشت او به راه انداخته و مقدم او را گرامی داشتند.چرا که او در قلب تک تکشان جای داشت.صادق در انجام مسوولیتهایش دقت وافری را برای انجام هر چه بهتر انها به کار میبست،مثلا برای نصب پلهای خیبری وقتی که بچه ها مشغول اموزش دیدن بودند با هماهنگی قبل با بچه های سپاه و بسیج و بدون اطلاع بچه های تحت امیزش اتش سنگین را بر سر انها فرو میریخت تا در هنگامی که در حین عملیات مشغول نصب پل هستند در زیر اتش دشمن دچار هراس نگردند.صادق برای رسیدن به معشوق سر از پا نمی شناخت و با تلاش و کوشش شبانه روزی خود را اماده ی پذیرش در درگاه الهی مینمود.خصوصیت دیگر صادق که بچه ها را مجذوب نموده بود سادگی و بی الایشی او بود.صادق در اثر کار سنگین و شبانه روزی بیشتر وقتها حتی فرصت حمام رفتن پیدا نمی کرد.طوری که دوستان و هم رزمانش با یک طرح عملیاتی او را بزور وارد حمام مینمودند.لباسهای مندرس و پاره ی او را به دور ریخته و لباس بهتری برای او میاورند!اما مگر میشد صادق را تسلیم نمود صادق بیشتر وقتها در ته انبار میگشت و کهنه ترین لباس و پوتین را که دیگران استفاده نموده بودند را برای خود انتخاب مینمود و میپوشید تا درس ساده بودن و ساده زیستن را به هم رزمانش بدهد.

هیچ یک از دوستانش بیاد ندارند که صادق شبی را در جبهه ارام خوابیده باشد تمامی شب ها را بدون استثناءمشغول شبکاری و زدن خاکریز و سریل و نصب دکل و احداث جاده و کارهای دیگر بود و بر اثر همین تلاش و کوشش شبانه روزی بود که در عمل نشان داد که سر به فرمان امام امت خمینی بت شکن دارد او با تمام وجودش به امام عشق میورزید و میگفت که ما باید با جانمان سخن او را بشنویم و عمل نماییم.صادق،دوستانش را به اطاعت و پذیرش هر چه بیشتر فرامین امام خمینی فرا میخواند و در بیشتر سخنرانی ها و حرفهایش روی این موضوع تاکید مینمود چرا که او خود را سرباز کوچک و پرورش یافته ای از مکتب خروشان امام میدانست.

یکی از کارهای عجیب صادق که به نظرغیر ممکن میاید عدم استفاده ی او از کولر در گرمای سوزان خوزستان بود او اظهار میداشت در شرایطی که رزمندگان در کنار اروندرود روزها از گرمای سوزان خورشید و شب نیز از ازار و اذیت پشه ها ارامش ندارند  ایا خدا راضی است که من در ستاد ارام زیر کولر بخوابم؟ از اینرو زیر کولر نمی خوابید و دیگران را نیز از  زیر کولر خوابیدن نهی میکرد.

صادق در تخلیه یکی از سفرهای جهاد در سه راه طلایه درس بزرگی به دوستانش داد.در هنگام تخلیه مقر مشاهده نمود که پلیتی در داخل توالت افتاده همه را افتاده بودند که بروند و بی تفاوت و بی خیال از کنار ان می گذشتند اما صادق ر اوج تعجب هم رزمانش داخل توالت رفت!ان پلیت رابیرون اورد و سپس با کمال خونسردی انرا تمیز نمود و بر روی سایر پلیت ها گذاشت و اظهار داشت:حالا خدا هیچی!ایا ان  پیرزنی که تخم مرغ هایش را جمع می کند و برای جبهه میفرستد راضی است که این پلیت در داخل توالت بیفتد و من انرابرای استفادهی دوباره رزمندگان برندارم!

همانطور که گفته شد صادق واقعا جنگ را مسئله اصلی میدانست و شانه اش را زیر بار جنگ میبرد و ان را بلند میکرد در یکی از روزها یک تریلی سیمان به جبهه امده بود صادق با گردشی که در اطراف مقر مهندسی مینماید مشاهده میکند که نیروی بیکاری نیست که تریلی سیمان را خالی نماید بنابراین تریلی را کنار میزند و خودش به تنهایی ان را از سیمان خالی مینماید!برای اینکه کار مربوط به جنگ لنگ نشود. از خصوصیات دیگر صادق این بود که به نماز جماعت اهمیت میداد هرجا صادق بود حتما نماز جماعت برگزار میشد او گاهی اوقات در بین دو نماز صحبت میکرد چون حرف زد و عمل کردنش یکسان بود.صحبتهایش همه را شیفته میکرد و همه را میگرفت از بزرگ و کوچک همه را،چون میدیدند صادق هرچه میگوید عمل مینماید.صادق و سید و اقای جبهه را هیچگاه خسته ندیدند،هیچگاه ندیدند که از کار اظهار خستگی نماید او بارها در حین کار بر روی دکل از ارتفاع بلند دکل(150-30 متر)به زمین سقوط نمود اما بعد از سقوط خیلی خونسرد از زمین بر میخاست و بکار ادامه میداد و با این کارش دوستانش را دیوانه میکرد.و این حرف یکی از هم رزمانش کاملا درست است که:

                                      شفق سرخ شهادت

در روز 23 مهرماه 64 در کربلای ابادان مشغول احداث سکوی تانک برای رزمندگان اسلام بود،صادق نالان بود که:خدایا هم اکنون که لحظه موعود فرا رسیده بر نا سپاسیها و گناهانم معترفم.خدایا بر انچه بد کردم و نافرمانی کردم مرا بیامرز،خدا اگر کشته شدنم فقط ارزش گفتن یک تکبیر را داشته باشد،مرا بسیار کافی است،خدایا از تو میخواهم که سخت ترین مرگ را نصیب من بگردانی که شرافت مسلمان در از خود گذشتگی و بخدا پیوستن،خدایا دوست دارم در این دریای بیکران ایثار گمنام بجنگم و گمنام بمیرم،خدایا...

صادق می دانست که لحظه  موعود فرا رسیده،اگاه بود که روزهای هجران و فراقت بار اخر شده است و لحظاتی چند به وصل معشوق نمانده.ناگهان خمپاره ای از طرف مزدوران بحثی به محل کار او پرتاب شد.صادق در این هنگام از هر لحظه شادمانتر و خندانتر بود.چنان شاد و خوشحال که دوستانش را به تعجب واداشته بود ناگهان ترکش خمپاره سینه اش را شکافت،صادق از سکوی تانک سرازیر شد و قدمی چند را دوان دوان طی نمود که ناگهان زانوانش سست گردید دو زانویش را بر زمین گذاشت و دستهایش را به اسمان بلند نمود و فریاد زد"فزت برب الکعبه"

او میدانست که خدا عادل است و بالاخره مزد  زحمات چندین ساله اش را میدهد،خون از سینه اش سرازیر شده بود در،این لحظه سرش بر روی زانوی یکی از همرزمانش قرار داشت و صادق به ارزویش رسید اما جبهه یکی از نیروهای صادق و مخلص خود را از دست داد.

صادق را میتوان در جاده های پرپیچ و خم کردستان در دکلهای برافراشته هور در دوبه های ساخته شده و تعمیری در خاکریزها و جاده های جبهه های جنوب و غرب و در سر تا سر سرزمین های ازاد شده از خون شهدا مشاهده نمود.صادق زنده است و در کنار ما منتظر است که ما در ادامه دادن راهش چکار کنیم؟                          روحش شاد و راهش پر رهرو باد

سخنرانی فرمانده سنگرسازان بی سنگر شهید محمد صادق دشتی قبل از عملیات قادر

.... و اما شاکرا،یا شکر گزار ما هست،و اما کفورا،و یا راه کفر میرود.

ما همین موقعیتی که الان خودمان در ان داریم بسر میبریم خوب امام،امام خمینی رهبریتش برای ما مشخص است خوب زمانی هم که پیغمبر بود،همین دوران،بعثت پیامبر:

خوب انجا هم پیغمبر رهبر بود و خوب جنگ هم بود و تحت یک شرایط اینجوری چقدر ما به امام و به رهنمودهایی که امام میدهد اعتقاد داریم،چقدر این مسئله برای ما مهم است خوب بعضی ها همینجوری بی تفاوت  از کنار مسئله می گذرند.خوب امام مسئله ای را عنوان کرد.حالا گفت،گفت نگفت هم نگفت.

در مورد همه مسائل.خوب ما مسلمان هستیم،مسلمان هستیم باید مطیع اوامر خدا باشیم چه جوری؟

مثلا نماز ایات بر شما واجب.بعضی ها می گویند فلسفه اینکه نماز ایات بر ما واجب است زلزله می اید ما نماز می خوانیم این فلسفه اش چیه؟چرا؟

خوب انسان یک موجود عصیانگری است فی النفسه یک موجود عصیانگری است و خداوند عصیان را هم در وجودش یعنی فلسفه این کارهای بدی هم که ما می کنیم و این قدرتی هم که ما داریم و کارهای بد می کنیم همین قدرت را هم خدا به ما داده است ولی راه کفر را میرویم .این چیه؟

این نشانه این است که ما تسلیم قدرت خدا می شویم یعنی ای خدا من قدرت تو را،عظمت قدرت تو را درک می کنم خوب،مثلا این زلزله:اینها نشانه قدرت خدا هست.

خداوندا:من قدرت تو را درک می کنم و با تمام وجودم تسلیم تو هستم و نماز جز تسلیم بودن انسان هست در درگاه خدا؟ما باید با تمام وجودمان تسلیم باشیم.

همین مسئله جنگ،مسئله جهاد،خوب یک مسئله شوخی،شوخی نیست.همان زمان هم خداوند،در قران ایات زیادی چهارصد،پانصد ایه هست،فقط درمورد جهاد،فقط درمورد مسائل ریزی که در زمان پیغمبر وجود داشته است.

ای پیغمبر یک کسانی می آیند و می گویند ما نمی دانم دور خانه ما حصار ندارد، خانه ما ول هست. نمی دانم اینجوری هست، این جوری هست.ایه های قران هست به بهانه های مختلفی از جهادگریزان ببودند بعد خوب،در همان حال هم یک عده ای بودند با تمام وجودشان در خدمت اسلام بودند و جزء یاران اصلی پیغمبر بودند و جهاد هم یک سرش این است که جهاد نشانه وظیفه ما هست و جهاد وظیفه انسان است.مسلمان یکی از وظایفش جهاد است و عمل کردن به وظیفه خودش.و خوب هر چه شرایط مشکل در این جهاد بوجود بیاید،هر چه قدر سختی در این راه سختی بوجود بیاید بقول امام:از عسل هم شیرین تر هست.ما که در شرایط سختی بسر نمی بریم ما که مسائلمون اینقدر مشکل نیست.بعضی ها همین مسائل را میرفتند پیش امام عنوان می کردند:امام در یکی از سخنانشان میگفتند:شما هر چه قدر که سختی بکشید،هرچه قدر که بقول خودتان زجر بکشید تمامش به اندازه یک روز پیغمبر خدا نمی شود.

ما که اغلب ... های خودمان مشکل نداریم.توی مملکت هم که مشکل نیست بقول معروف مثلا تمام این نقطه مرزی که ما داریم میجنگیم با عراق،مثلا همین جنوب،نزدیکترین شهر به جنگ اهواز هست شما پایتان را بگذارید توی اهواز،اصلا خبری از جنگ هست؟بویی از جنگ می اید؟نه،ما در شرایط مشکلی هم بسر نمی بریم ما باید خودمان را اماده کنیم برای نبردهای خیلی مشکل تر و خیلی سنگین تر.

ما باید خودمان را برای ان شرایط اماده کنیم و این از دست ما در شرایطی ساخته است که:تسلیم امر خدا باشیم،تسلیم محض خدا باشیم و تمام مسائل را از دل خودمان خارج کنیم و بیرون کنیم و یکسره خدا را در وجود خودمان کنیم.عشق بخدا عشق به قول مولوی:عشق اسطرلاب اسرار خدا هست.

موقعی که خدا را ما با جانمان درک کردیم ان موقع هست که می توانیم مثمر ثمر واقع شویم.جانمان را که تغییر دادیم ان موقع است که دنیا عوض می شود.

به قول اقبال لاهوری:

                                جان که دیگر شد                         جهان دیگر شود

و این باید یکسره خدا را در وجودمان قرار دهیم.امام علی(ع) در یکی از خطبه هایش درمورد همین حالت انسان صحبت میکند که هر یکی از احوال انسان خلاف دیگر است.

یکی بخوبی،به حساب امر میکند،یکی به بدی امر میکند.

میگوید ای انسان،:این غلظت های وجودی خودت را درون خودت را بشوی و یکسره بجای این غلظت های کثیف که درون همه ی ما هست.درون همه ما این غلظت های کثیف هست بجای این غلظت ها عشق بخدا را در وجود خودت قرار بده و ان موقع هست که ما در قیامت هم که بلند می شویم خوب سرافراز هستیم ما به وظیفهی خودمان خوب عمل کردیم دنیا و عمر ادمی به هر صورت باشد می گذرد.زمان قدیم بحساب بشر عمرش خیلی بیشتر بوده،سیصد سال بوده،چهارصد سال بوده تا این حد هم بعضی از انسانها بودند عمر کردند.حالا عمر ما 50-60 دیگر بیشتر نیست پنجاه،شصت سال بیشتر عمر نمیکنیم،بعدش هم می افتیم و میمیریم ان چیزی که بای ما باقی می ماند عمل هست.ما باید توی این مدت عظمت خدا را درک بکنیم،تمام این مسائل نشانه ی قدرت خدا هست یکی از شعرا هست باباطاهر:

بدریا بنگرم دریا تو بینم                              به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

بهرجا بنگرم کوه و در و دشت                   نشان از روی زیبای تو بینم

خداوند"ما هر جا که نگاه بکنیم عظمت خداوند را میبینیم. به خودمان نگاه میکنیم عظمت خداوند را میبینیم،به دشت نگاه میکنیم،به صحرا،به هر جا نگاه میکنیم اینها همه اش نشانه ی عظمت خداوند هست و خوب عمر ادمی هم میگذرد.

عمرت چو د صد بود چو سیصد،چو هزار            زین کهنه سرا برون برندت ناچار

گر پادشهی و گر گدایی بازار                          این هر دو به یک نرخ بود اخر کار

زندگی ادمی به هر صورتی که بخواهد بگذراند میگذرد،در حال جهاد،ادم جهادش را میکند و عمرش تمام میشود.در حال خوشی،در حال غم و سختی خودش را قرار بدهد،در حال راحتی خودش را قرار بدهد،درهر دو صورتش میگذرد،چه بهتر ان وظیفه ای را که خدا برای ما مشخص کرده،یک سره تسلیم باشیم و چه بهتر از این:مسئله رهبری

رهبری هم ما داریم خصوصیت بارز جامعه اسلامی این است که در هر شرایطی رهبر دارد و حالا هم ما در ان شرایط هستیم و مطیع رهبری بودن چقدر درتغییر مسیر انسان تاثیر دارد.زمان او حادثه ی عاشورا همین جز مگر حرکتی نبود که تمام عمرش را با اسلام جنگیده بود و خوب همان توی حادثه عاشورا هم تا شب قبلش فرمانده یک قسمت از سپاه یزید بود خوب او یزید را انتخاب کرده بود که ان راهش بود،یزید را گذاشت کنار یک شب،یک شبه امد با حسین و رهبرش شد حسین و ان شب کسی هم نبود که مثلا برود پیش حر بگوید:ای حر این قران،این ایه ی قران،رهبرش را ببین،چقدر رهبری تاثیر داشته است که حر از چه حری به چه حری تبدیل شده است و بهتر این است که ما هم امام را با عشق کلام و این رهنمود های امام را با جان و دلمان بخریم.

شهید دستغیب توی یکی از سخنرانیهایش در همین مورد اینکه عمر انسان میگذرد و درمورد همین مسائل صحبت میکند خوب این دنیا حالا نمیدانم این شعر از خودش میخواند یا از کسی دیگر میگوید:این دنیا ادم یک نمدی هم بیندازد زیر پایش،این دنیا میگذرد:

یک جو نمدم به کل عالم نمی دم          با هزار،هزار اشرفی و در نمی دم

فردا که حساب کل عالم گیرند             غیر از نمدم حساب هیچکس نمی دم

این عمر،هر چقدر که عمر ادم زیاد میشود،عمر بشر زیاد میشود خوب اگر متوجه نباشد و اگر تسلیم نباشد لبار گناهانش هم اضافه می شود.

خوب برادرها خسته هستند حتما....

یکی از برادران "برادران صلواتی بفرستید" صلوات حضار خداوند امام این قلب این امت را،این چشم این امت را،این رهبر ما را،تا انقلاب مهدی سالم و محفوظ بدارد.

(الهی امین) حضار

خداوند هر چه زودتر رزمندگان اسلام را پیروز بگرداند.

(الهی امین)

خدایا:ما را در راهمان ثابت قدم بدار(الهی امین)

خدایا:در سختیها به ما صبر عنایت بفرما(الهی امین)

خدایا:کاری کن که ما در انجام وظیفه مان سستی بخودمان راه ندهیم(الهی امین)

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته                صلوات حضار

محل عملیات فیروزاباد

خاطرات یک سرباز انقلاب

اغاز میکنم به یاد پیر پارسای جماران هدیه خدایی دوران.اغاز کننده عشق،عشقی که فصل سرد را به جاده های فراموشی سپرد.با او طلوعی جاودانه کردیم،حضورش زیباترین حادثه بود و شب را چه صبورانه فرصت...و گلویمان چه عجولانه تشنه فریادی است که اغازگر قصه باشد.

قصه ای بالاتر از خطر،فراتر از ترس قصه عشق و شهادت خون و شاید خاطره ای با امروز می گذرد و فردا نیز از پس ان و لحظه لحظه پدر پیر زمان ((تاریخ))شناسنامه و هویت ملی ما هشدار می دهد که بر ما چه گذشته تاریخ دیروز است و دیروزها شاید هزاره ای پیش و شاید ثانیه ای پیش.همان تازگی هایی که کهنه می شوند و همان کهنه هایی که ارزش خود را باز پس می گیرند.تاریخ قصه نیست پیام است،تاریخ شعر و شهات ،می خواهم از تاریخی یاد کنم که وامدار اویم.ابان ماه سال 1357،ما ان روز بودنمان را با قلب خود به زمزمه نشستیم،پاهایمان نیرو گرفت و اندام کوچکمان از رخوت تکیده شد،دست های ما در بطن نور رویید.برخاستیم،سکوت دروغی بود و زنجیری بر گردن بلوغ و غرور 13 ساله ما.رشد را در درون قلب خود احساس می کردیم و قد می کشیدیم.در میان بلوغ برخاستیم و یقین شد برخاستن به مهنی بودن است و قصه ما با یاد تو اغاز شد.

هوایی شدم،قلم و کاغذ دست از سرم بر نمیدارد و بهانه ای جز نوشتن به دستم نمی دهد.تمام خاطراتم را پشت سطرهای سردرگم پنهان می کنم و می دانم که نوشتن برای کسی که اولین بار تجربه می کند سخت است و این را میدانم که نوشتن تخصص و حال و هوای خودش را می خواهد.اما میدانم ان چه از دل بر اید لاجرم بر دل نشیند.خاطره من شعر نابی است به دنبال وزن و قافیه نگردید.شعر مسلم است.وزن ان عشق است و قافیه اش حماسه.می خواهم خاطره ای را بنویسم که تا کنون کسی از ان نگفته،به خاطر کسانی که همیشه با هم بودیم.

دستان من برای نوشتن مرزی ندارد اما باید بگویم که روزنامه محدود و حرف های من زیاد.مجبورم طوری بنویسم که از گنجایش روزنامه فراتر نرود.

در شهر کوچک من فیروزاباد جایی که همراه با کاج ها و سروها و پیچک های سبز ان قد کشیدیم و 13 ساله شدیم،هیچ سرگرمی نبود.نه پارک بازی،نه اتاری و نه تی وی گیم و ... تمام انس ما با خاک بود و خاک مظهر فقر مخلوق در برابر بی نیازی خالق.الک دولک،لکربازی(بازی با سنگ)،هشتم هشتم(بازی فکری)و...خلاصه خبری از اسباب بازی های مدرن نبود و خوش به حال ما که از مدرن و مدرنیسم چیزی دستگیرمان نمی شد.تنها ورزشی که توی شهر ما رواج داشت کشتی بود.خدا بیامرزدش،نور از قبرش ببارد ارشید فاتح رو می گم،کسی که کشتی فیروزاباد مدیون پهلوانی های اوست.تشک های کشتی از کاه و گونی درست می شد.اما تشک های زمان کمی پیشرفته تر بود و پشمی بودند.معمولا بعد از بازی دور تشک کشتی جمع می شدیم و کشتی بزرگترها رو با دقت نگاه می کردیم.12 سال بیشتر نداشتم که با علاقه زیاد به این رشته رفتم و ثبت نام کردم.کشتی شروع شد و بعد ان نیز داستان ما.از میان بچه هایی که در کشتی با هم تمرین می کردیم یکی رو بیشتر از همه دوست داشتم .با هم تمرین می کردیم.یک بار اون منو ضربه فنی کرد و یک بار هم من...نه دوباره او مرا ضربه فنی کرد.

مثل دو تا برادر بودیم.سال 56 بود که دو نفر دیگر به تماشاچیان اضافه شد،دو نفر که دوستان جعفر بودن،اونا هم صداقت و زلالی پاک جعفر رو داشتند و جالب تر از هر چیز اونا صادق و صادق بودند.جمع دو نفری ما به گروهی چهر نفری تبدیل شد،صادق و صادق،جعفر و من.با اومدن این دو نفر کم کم پیشانی ما عظمت مهر را لمس کرد.در کنار بازی صادق حدیث هم می گفت.احساس می کردیم بالاو بالاتر می رویم طوری که زمین در جیبمان جا می گرفت و البته باید بگویم که چهار نفر ما در خانواده هایی مذهبی و سیاسی بزرگ شده بودیم.می دانستیم که شاه بیدادگر است و شانه های شمشادهای شهر خمیده،دانشجویان سبز قامت به حبس های هولناک دچار می شوند.

رفته رفته چراهایی در ذهن ما شکل می گرفت.چرا فقر ...چرا فساد...چرا وقتی چرا می گویم چرای دیگری در پی دارد.درست در همان زمان بود که سر و صداهایی علیه رژیم در تهران و مشهد و تبریز بلند شده بود.راستی در وسط شهر ما یک باغ بود که درخت هایش سر به طاق اسمون داشت.اسم باغ کلاه فرنگی بود.اغلب اونجا بازی می کردیم.صحبت های ما دیگه کم کم از خنده و جوک و بازی های شیطنت امیز،سمت و سوی سیاسی مذهبی گرفته بود و بوی عطر بهار نارنج و بوی ازادی را با مشام ما اشنا میکرد.یک روز توی همون باغ یک تصمیم بزرگ گرفته شد و البته که دلامون هم همراه با این تصمیم بزرگ و بزرگتر می شد.قسم خوردیم.عهد بستیم که با هم وفادار بمونیم.صادق دشتی همون ایام یه عکس کوچک از امام اورده بود.عکس را به قول فیروزابادی ها توی هوت هشت پریزه (پارچه های تو در تو)پیچیده بود.ما رو برد خونشون و عکس اقا رو نشونمون داد.یک عکس قدیمی بود و حاشیه دور عکس با ایه های قران تزیین شده بود.(می دانم بچه های انقلاب اون عکس را یادشونه)از دیدن عکس انگار به افتاب رسیدیم و سبد سبد گل خورشید از نگاه گرمش چیدم وچندین هزار قافله نهور در طوافش دیدیم.گرممان کرد و مصمم تر از گذشته شدیم.قرار شد مسئله ما سری بماند درست مثل یک راز سر به مهر.ان روزها به علت این که در فیروزاباد رشته فنی وجود نداشت برای ادامه تحصیل به کوار رفته بودم و مشغول درس خواندن،اما با تمام سختی ها هر هفته جذبه ای اسرار امیز مرا به سمت فیروزاباد می کشاند.جاسه های مخفی که تشکیل میشد همان چهار نفر جعفر اسماعیل زاده،صادق دشتی،صادق کتیرایی،و من.صادق و جعفر برای اوردن اعلامیه های امام به شیراز وصل شدندوبه واسطه سن پایین من نیروهای امنیتی کوچکترین شکی نمی کردند و تنها ان زمان بود که به خاطر کم سن و سالی به خود می بالیدم.خلاصه اعلامیه ها مقداری در کوار و بقیه در شهرستان فیروزاباد بخشی هم توسط صادق دشتی در فراشبند و قیر و کارزین توزیع می شد.کار خیلی خوب پیش می رفت.چه اطمینان روشنی بود.دست های ما در کنار هم سخن های ناگفته را اقرار می کردند.اب از اب در دلمان تکان نمی خورد.در کنار هیاهوی کوچکی به نام دل،قدم هایمان روز به روز تندتر و تندتر می شد.شعار نویسی در سطح شهر برنامه ریزی شد و مهم تر از همه بر روی در و دیوار ساواک.این را اضافه کنم که بعد از شیراز ساواک فقط در فیروزاباد اداره داشت.برای این که لو نرویم یکی از بچه های اقوام به نام چنگیز قهرمانی را که سن پایین تری از ما داشت برای خرید رنگ مامور کردیم.رنگ تهیه شد.یاعت چهار با مداد با حضور گشتی ها تمامی طرح های برنامه ریزی شده با موفقیت انجام شد.ان روز در شهر ما غوغایی به پا بود.همه به هم می گفتند که همه جا پر از شعار شده و مخصوصا نوشتن شعار مرگ بر شاه و تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست بر روی در و دیوار ساواک.این ضربه ای بر مزدوران شاه بود و به انها فهماندیم که ذلیل و ناتوان هستند.ان روز سربلند و مغرور با جعفر جلو در ساواک ایستاده بودیم و در همان زمان،جلالی رئیس ساواک به همراه چند تن از مامورانش شعارها را پاک می کردند.دشنام می دادند و ما در دلمان به انان می خندیدیم.ارتباط ما با مسجد بیشتر شد و مطالعه سراغاز اگاهیمان.از اینجا به بعد وارد مرحله جدیدی شدیم که شاید خواننده را مبهوت کند اما به کلامی که از قلمم جاری است و به همان تعهدی که مرا به نوشتن وادار کرد سوگند که صادقانه بنویسم،شاهدم مردم دلاور فیروزاباد است.باز همان باغ،باغ خاطرات،باغی که باغ کلاه فرنگی نبود،باغ سجاده و نیایش،باغ بنفشه های نورانی،باغ ازادیبود،باغی که در ان پرندگان مثل نور از شب زمین عبور میکردند.

تصمیم گرفته شد که در کنار کار تبلیغاتی عملیات نظامی نیز انجام شود.گروه مسلح شد و اشنا با کار اسلحه کلیات طرح ها مورد بررسی و تبادل نظر قرار گرفت.بچه ها مثل همیشه با اراده بودند و صادق کتیرایی با قامتی به شکوه تکبیر و هیبتی چون طوفان ومصمم تر از همیشه،جعفر نترس با دلی بزرگ و روحیه بخش و صادق مانند طلوع سپیده فلق صبح،صادق راستین راست قامت با چهره ای معصومانه و من از هرم نفس های انها مثل کوره اتش داغ داغ.گروه مسلح شد.در باغ خاطرات باز تجدید پیمان کردیم که در برابر شکنجه ها در صورت دستگیری لب به اعتراف نگشاییم...

کم کم به چهارم ابان سالروز تولد شاه نزدیک می شدیم،در میان بچه ها سه عملیات مطرح شد:

1-اتش زدن سینما کوروش که کانون اشاعه فساد و هم چنین مرکزی برای جشن ها و جلسات حکومتی بود.2-ترور جلالی رئیس ساواک فیروزاباد.3-ترور قربانی رئیس شهربانی که مردی خشن با برخوردی ظالمانه با مردم بود.قرار شد ابتدا عملیات سینما کوروش انجام شود.در شب تولد شاه طرح عملیات به این شکل بود که در نیمه های شب با توجه به این که می دانستیم ان شب حتما نیروهای امنیتی بیشتر در خیابان ها حضور دارند،صادق دشتی در گودالی روبروی سینما مستقر شود و با علامت چراغ قوه صادق بیرون امده و مشعل مرا جهت انفجار در سینما پرتاب کنیم.طرح چند بار مورد مطالعه قرار گرفت و عیب ها از سر راه برداشته شد.روز موعود فرا رسید. روز سوم ابان بعد از تمام شدن کلاس درسم از کوار با موتور سیکلت به فیروزاباد امدم.ساعت 5/8 شب گروه چهار نفری دور هم جمع شد.جعفر ودو صادق 60 لیتر بنزین و مشعل و چراغ قوه را اماده کرده بودند و در محله ای قدیمی به نام برج اقا بهروز مخفی کرده بودند.

مقداری پماد سوختگی و باند در قبرستان قدیمی شهر و خانه قدیمی صادق کتیرایی گذاشته شده بود تا در صورت جراحت و سوختگی از ان استفاده کنیم.دوباره عملیات توضیح داده شد.ساعت حدود5/1 بامداد به یکدیگر ملحق شدیم.چهره های برادرانم را از ان لحظه تا پایان عمرم هرگز فراموش نمی کنم.جعفر مثل همیشه می خندید و صدای خنده اش نوید دهنده ازادی صادق با صورتی معصومانه.مرتب زیر لب دعای سبز و در دلش رویش عاشقانه جوانه های امید و صادق دشتی زیر لب مرتب دعا زمزمه می کرد و امید برای موفقیت و عملیات بعدی و من محصور نگاه هایی که تبلور شجاعت،صداقت،و عشق به ولایت بود؛یا علی گفتیم و بنزین،مشعل،و چراغ قوه برداشتیم و به راه افتادیم.چشم هایمان به رنگی بالاتر از سیاهی خیره بود.مبدا تا مقصد از طریق کوچه پس کوچه های صمیمی شهر طی شد.کوچه هایی که مطمئن بودیم ان قدر تنگ و تاریک است که نیروهای رژیم جرات امدن تو این کوچه ها را نداشتند.ما حتی لباس هایمان را رنگ شب انتخاب کرده بودیم.ساعت ها رابه خاطر انعکاس نور در جیب گذاشته بودیم و کفش های بدون صدا و راحتی پوشیده بودیم.همه چیز حساب شده بود.هر چند لحظه،ماشین های ریو و جیپ پر از افراد مسلح در خیابان ها به خاطر حساسیت ان شب در خیابان ها حرکت می کردند.به محل رسیدیم صادق دشتی در جای خود مستقر شد.با علامت چراغ قوه او سریع از کوچه بغلی سینما خود را به در ورودی رساندیم و بعد از شکستن شیشه ها جعفر با 20 لیتر بنزین به بالکن سینما رفت و من و صادق با 40 لیتر بنزین به طبقه پایین،همه جا رو با بنزین اغشته کردیم.کم کم کار پاشیدن بنزین داشت تمام میشد که ناگهان صدای مهیب انفجار سکوت را در هم شکست.من و صادق همچون برگ کاغذی به انتهای سینما پراکنده شدیم.قدرت انفجار به حدی بود که درهای ورود و خروج سینما را با چهر چوب از جا کنده بود.در همین اثنا گلوله ای از اتش از بالکن سینما به پایین پرتاب شد.به خود امدم،صادق فریاد کشید او جعفر است.ان صحنه را بعد از گذشت حدود 30 سال هرگز فراموش نمی کنم مرگ را میدیدم و دوستمان را که در میان اتش بود.شعله های اتش ما را احاطه کرده بود چیزی شبیه معجزه اتفاق افتاد معجزه ای که برای ما منشا بیداری اصیلی شد.جعفر و صادق و شعله های سر به فلک کشیده شده نور و مبدا تمام نورهای عالم،حضور خدا را چه شفاف و واضح می دیدیم.سریع خود را به جعفر رساندیم او را کول گرفتیم بدون درنگ و به سرعت از سالن سینما بیرون رفتیم،ثانیه ها سرنوشت ساز بودند.با استفاده از تاریکی شب و همان کوچه های اشنا به سمت منزل قدیمی صادق کتیرایی حرکت کردیم.یادم هست در میان راه مقداری گل و شل برای اندود کردن بام های خانه های قدیمی در کوچه بود وجعفر از شدت درد سوختگی خود رابه میان آن  انداخت دوباره او را کول گرفتیم و به سمت منزل با تمام سرعت می دویدیم .نمی دانم آن قدرت از کجا آمده بود. اول فکر می کریم به خاطر تمرینات کشتی قوی شده ایم اما قدرت ما حکایتی بود وصف ناپذیر که مارا از معرکه می راند. به عشق تکیه داده بودیم وبه آیه های شکوهمند سبز همدلی ،نیروی ما نیرویی بود که در جهان کبودمان آتش بر پا می کرد. همان نیرویی که خاطره شد، همان نیرویی که نور نیایش به سمت ما می پاشید و نمیخواست که ما همدیگر را جا بگذاریم . داشتم می گفتم با نیرویی وصف نشدنی به منزل قدیمی صادق رسیدیم در را باز کردیم و وارد اتاق شدیم لامپ را روشن کردیم تا آن لحظه تصور ما سوختگی سطحی بود زمانی که چهره ی جعفر را دیدیم به وحشت افتادیم. وای وای بر سر جعفر چه آمده بود تمام صورت و بدن او سوخته بود. نه مویی ونه ابرویی . هر جا را که می خواستیم پماد بزنیم با چند لایه از بدنش جدا می شد و خون جاری. صادق مرتب اشک می ریخت و جعفر را بغل می کرد و می بوسید وزیر لب دعا می خواند. حال و هوای خاصی بود. نگرانی و دلشوره خدایا بر سر صادق دشتی چه آمده بود؟دوباره بایستی تصمیم گرفت چه باید کرد؟در آن لحظه پریشانی روشنایی امید و آوای پر نوازش تکبیر جاری شد باز هم حضور عشق و خدا قرار شد او را به در منزل یکی  از کسانی که مطمئن بودیم ضد رژیم شاه است ببریم. طبق برنامه او را به در منزل خانواده ای به نام دلاوی بردیم و خود در گوشه ای پنهان شدیم ونگاه می کردیم .در باز شد و صدای فریاد صاحب خانه از وحشت او را به داخل بردند منتظر ماندیم ببینیم چه می شود چیزی نگذشت داماد جعفر رسید و جعفر را برد. خیالمان راحت شد. بعد ها فهمیدیم که بعداز بردن جعفر به داخل منزل به واسطه اینکه شهر کوچک بود و همه همدیگر را می شناختند او را شناسایی کرده و تلفنی به داماد جعفر تماس می گیرند و او نیز سریع جعفر را از منزل دلاوری به خانه پدری جعفر منتقل می کند. پدر و مادر واعضای خانواده وحشت زده و نگران،پدر به محض دیدن وضعیت وخیم فرزندش سکته می کند. با توجه به وضعیت بحرانی جعفر خانواده او دل به دریا زده و جعفر را به بیمارستان منتقل می کنند. به محض رسیدن جعفر نیروهای ساواک به بیمارستان آمده و درخواست بازجویی جعفر را داشتند اما جعفر بیهوش روی تخت افتاده بود ونمی خواست از او بازجویی کند.

واگر این شرایط هم نبود بازمی دانستم که ناامید و ناتوان از گرفتن اطلاعات از جعفر بودم دراین سو من و صادق بی خبر از وضعیت صادق دشتی وجعفر،با توکل به خدا و روحیه دادن به خود تصمیم گرفتیم که صادق با استفاده از تاریکی شب با توجه به این که میدانستیم صد در صد جاده ها زیر نظر است از راه کوه مقداری راه برود و از کوار به شیراز و از انجا به هر جا که تقدیر باشد و من هم به هر شکلی خود را به خانه برسانم و بنا به موقعیت تصمیم گیری کنم یا فرار از منطقه و اگر مسئله ای نبود به کوار برگردم.همدیگر را بوسیدیم.صادق گریه می کرد و نگران حال جعفر و صادق بود.از هم جدا شدیم.به سمت خانه به راه افتادم خیابان ها مملو از نیروهای امنیتی بود.هر کس را می دیدند می گرفتند و می بردند. خود را به منزل رساندم.خانواده از دیدن من متعجب شده بود.به هر شکلی انها را متقاعد کردم.پشت بام بودند و اتش را نگاه می کردند.رقص اتش بسیار زیبا بود و شب ستیز و نوید دهنده اینده ای روشن و هدیه ای شایسته به مناسبت روز تولد شاه،حدود ساعت پنج صبح بود،که نیروهای ساواک به خانه ما ریختند.دنبال من می گشتند.پدر و مادرم با چهره ای مضطرب من را نشان دادند.ماموران فکر می کردند که خانواده ما انها را سر کار گذاشته و مسخره می کنند.مدام می گفتند او که بچه است.به دستم دستبند زدند و با یک پژوی سفید مرا به اداره ساواک بردند.در میان راه چشم هایم را بستند.بعد از گذشتن از چند اتاق و پله ها چشم هایم را باز کردند.در مقابل خود رئیس ساواک جلالی را دیدیم.راستی قبل از بردن به پیش جلالی به قول خودشان مقداری پذیرایی شدم.او با زبان چرب و نرم شروع کرد و می گفت عزیزم شما مثل گل می مانید که دارند شما را پرپر می کنند.شما مثل بچه های ما هستید و در اخر می خواست به شکلی عملیات ما را مرتبط کند به یک اقای روحانی به نام حاج اقا عدالت.اما در نهایت،چرب زبانی اول کار نهایتا با لگد و مشت و حرف های بد به پایان رسید.بعد از یک روز مرا از ساواک به زندانی شهربانی بردند.در سلول تاریک که باز شد صادق دشتی را دیدم که در گوشه ای از سلول مشغول راز و نیاز با معبود بود.من را پرت کردند به داخل سلول،منتظر شدم تا نماز صادق تمام شد.از قیافه صادق فهمیدم که حسابی او را کتک زده اند و شکنجه شده است.تا مرا دید بغلم کرد و شروع به گریه کرد و گفت:دیدی جعفر برای همیشه از پیش ما رفت.با هم دعا می خواندیم و فاتحه به روح جعفر.صادق بعد از دو سه ساعتی که گذشت می خندید و می گفت :جلالی رئیس ساواک را سر کار گذاشتم.و می گفت:جلالی خیلی من را زد.در حال زدن عکس شاه را که بالای سرش بود اشاره کردم و گفتم رهبر تو اینه ولی رهبر من امام خمینی هست و حاضرم خون خود را در راه او و هدف او که اسلام است بدهم.در مدتی که در شهربانی بودیم چند بار قربانی ما را خواست و بازجویی کرد.انجا ما را خیلی ازار و اذیت کردند و فشار روحی زیاد بود.شب چهارم یا پنجم بود که حدود ساعت ده شب چهار مامور ما را سوار ماشین کردند و کف ماشین دراز کش خواباندند.مدام صادق دست های من را فشار میداد.صدای هق هق خنده هاش رو شنیدم،یکدفعه یادم افتاد به دیروز بچگی هامون.چه قدر بزرگ شده بودیم بعد از چند دقیقه دری باز شد دست و چشم هایمان را باز کردند ساختمان دو طبقه ای بود.ما را به طبقه بالا هدایت کردند.انجا دادگاه بود،دادگاه تشکیل شد.نماینده ی ساواک و شهربانی و رئیس دادگاه و یک نفر که می نوشت و دو نفر دیگر.بازجویی کردند و چند امضاء سوار بر ماشین حرکت کردیم با حرکت ماشین به سر و صداهای تظاهرات نزدیکتر شدیم و چشم ها و دستهایمان را باز کردند.روبروی فرمانداری و نزدیک به اداره ی ساواک.جمع با شکوه مردم را دیدیم که تحصن کرده بودند و تمام قلبشان در چشم هایشان می درخشید و عصاره سال ها خشم خفته در گلو فریاد شکسته در حلقوم را با نعره بیرون می راندند.زندانی سیاسی،خوش امدی،خوش امدی....تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست و وای اگر خمینی حکم جهادم هد و سرود می خواندنداز اغاز طلیعه ای به بزرگی واژه هاشان که کارد را به استخوانشان رسانده بود.مردم دیگر شبانه های بی هدف را پشت سر گذاشته بودند و صبح صادق را در مقابل خود می دیدند.مردم ،ما را از ماشین خارج کردند و بر دوش خود نشاندند.در انجا خبر خوشحال کننده زنده بودن جعفر خونی تازه در رگانمان جاری کرد و حضور مردم شادی ما را دو چندان کرد.طوفان خشم و اراده مردم در ان شهر نیروههای امنیتی را به عقب نشینی وا داشت و درخواست به حق انان یعنی شکسته شدن قرنطینه جعفر در بیمارستان.تظاهر کنندگان شهرمان تا ان زمان از سی چهل نفر تجاوز نمیکرد اما امشب سیلی از مردم را می دیدم،از تمام اقشار کوچک و بزرگ،پیر و جوان،زن و مرد.به راستی چه هنگامه ای بود تحصن و تظاهرات.با تیر اندازی هوایی و گاز اشک اور تا روزی دیگر به پایان رسید.اولین شهید،شهید رضایی تقدیم انقلاب شد.اولین ساواک در سطح کشور توسط مردم فیروزاباد تسخیر شد.انعکاس این خبر در داخل و خارج کشور باعث دلگرمی انقلابیون شد به فاصله چند روز رژه مسلحانه عشایر قشقایی و مردم فیروزاباد ثابت کرد که نور انقلاب نزدیک است مصمم و با اراده قوی با امام خود هم قسم و هم پیمان شدند که تا نابودی ظلم از پای ننشینند و در این راه دیگر گروه چهار نفری ما ماموریتی نداشت به جز همراهی،دیگر هیچ زاویه ای تاریک نمانده بود و هیچ گوشه ای سرد و خاموش،چهار نفر به نتیجه رسیده بودیم با حضور پر رنگ مردم دیگر نیازی به ترور جلالی و قربانی نبود که انها خود به نردبانی متحرک تبدیل شده بودند و شاهد ویرانه شدن ارزوهای پوچ و پلیدشان.حکومت و در راس ان شاه دیگر وجود نداشت قدرت و شکوه عظمت حضور مردم به گروه چهار نفری ما درس دادکه هر حرکتی بدون حضور رهبری و امت ان به مقصد نخواهد رسید.قیام مردم با رهبری سالار سوخته جان از سلاله سادات بر سفینه سنت رسول خدا محمد بر نتیجه رسید وبی سر و سامانی ها،سامان گرفت و سرنوشت سیاه ستم دیدگان ما با سرانگشت سحرامیز مسیح به سر امد و سلیمانی پیدا شد و راه سلمان را پیش پایمان گذاشت.سایه های ظلم و ستم شکسته شد و ساحران سیاست را به سنگسار سنگین تکبیر و در پایان پیروز مردانه غزل خون شهیدان را در خاطره هامان به یادگار گذاشتیم و در 22 بهمن 1357.بعد از بهمن 57 ماموریتی دیگر و شاید سنگین تر.حضور در کمیته ها به دستور امام و فعالیت های خاص ان زمان مثل جمع اوری اسلحه های در دست مردم،حفظ و حراست از شهر و برقراری امنیت و پخش نفت در ان زمان و ... هنوز انقلاب نوپا بود که سر و کله کرکس صفتان و خفاشان که شعاع نور حقیقت کورشان کرده بود پیدا شد و جنگ اغاز شد و باز خون،عشق،شهادت و اغاز داستانی دیگر و فصلی تازه از خاطرات من.و اما سرنوشت گروه چهار نفره:

صادق و صادق رفتند تا همیشه بمانند و غیبتشان شهادت نام گرفت.صادق همیشه صادق کتیرایی را وصف می کند.نشانی از بی نشانی او میدهند.متولد 1341 در 27/6/1360 در منطقه سوسنگرد همان اوایل جنگ،همان زمانی که صادق گمنام در جبهه ها حضور داشتند،به شهادت رسید.صادق دوم صادق دشتی که خود ستاره صبح صادق و پیک طلوع فجر بود متولد 16/5/1342 بعد از انقلاب ابتدا با انگیزه سازندگی به استان محروم سیستان و بلوچستان رفت و با شروع جنگ به جبهه ها رفت و شد سنگر ساز بی سنگر.اخرین مسوولیت وی مسوولیت ستاد پشتیبانی جهاد جنگ فارس بود.در عملیات بزرگی چون والفجر،خیبر،ثامن الائمه،قادر و ..دلاورانه خبرگشایی کرد به راستی صادق اتش برخاسته از کدام خاکستر بود که چنین جوانمردانه چهار سال در میان سپاه دشمن جنگید و بارها توسط شهید صیاد شیرازی و رحیم صفوی و محسن رضایی دلاور مردی ها و رشادت هایش مورد تحسین قرار گرفت.صادق نیز مثل پرنده ای مهاجر در تاریخ 23/7/1364 در اروند کار به سوی معبود خویش پر کشید و بالاخره جعفر اسماعیل زاده متولد 1341 همان پروانه سوخته بال روزهای خاطره و مرد شجاع خاطرات من.او نیز به جبهه شتافت،همچون دو صادق و مجروح شد.شغل مقدس معلمی را از قبل گزیده بود و با انگیزه خدمت بیشتر به مردم تحصیلات خود را تا مقطع دکترای دامپزشکی ادامه داد و هم اکنون به عنوان مدرس فرزندان این سرزمین درس میدهدو نفر اخر هم قاسم توانایی متولد 1342.

 

 

نام:
ایمیل:
* نظر: