آخرین اخبار
کد خبر: ۹۳۰۶۷
تاریخ انتشار: ۱۲ مهر ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۸
بسیج اساتید استان فارس:

*خاطرات وداستانهای کوتاه امر به معروف و نهی از منکر

با تمام بچه خلاف های دانشگاه در يك اتوبوس
سفر آن سال مسجد جمكران سفر عجيبي بود ! اين بار نوبت سفر پسرهاي دانشگاه ما بود! اما عجب بچه هاي گلي ! بقول خودشان تمام بچه خلاف دانشگاه جمع شده بودند در يك اتوبوس! اصلا اين سفر قرار بود شمال باشد اما پس از تلاشهاي زياد تبديل به جمكران شد
يكي از طلبه ها كه كمتر با محيط دانشگاهي ارتباط داشت و خيلي علاقه داشت در اين محيط فعاليت فرهنگي كند را همراه خودم به اين سفر بردم
هنوز درست و حسابي از شهر خارج نشده بوديم كه ازصداي دست زدن، صوت زدن تا صداي جيغ و فرياد هاي عجيب و غريب شروع شد. صندلي كنار من هم طبق معمول خالي بود براي كساني كه مشاوره مي خواستند من كه از اول سفر بصورت نوبتي با بچه هاي از 15 دقيقه گرفته تا 1 ساعت درددل داشتم براي اينكه بچه هاي از اتوبوس و سفر خسته نشوند حساسيتي نسبت به شادي بچه ها نشان نمي دادم
اما از رفيق طلبه اي كه تا به حال با بچه هاي دانشجو انس نداشت بگويم. بيچاره آنچنان وحشت زده شده بود كه امد پيش من و گفت : فلاني مگر حواست نيست دست مي زنند و شعر مي خوانند؟
گفتم : خب 
گفت : همين ! بابا جان براي ما زشت است اتوبوسي كه آخوند سوار شده اين كارها را مي كنند. اصلا اين ها قيافه هايشان به جمكران نمي خورد اكثرا براي مسخره بازي امدند! براي من و تو زشت نيست ؟ 
گفتم : من و تو ! پس ناراحت گناه و خدا و رضايت خدا نيستي، ناراحت شخصيت خودمان هستي ؟ مي ترسي ما ضايع بشويم ؟ 
گفت: آخه
گفتم : بابا جان! نه دست زدن جرم است، نه جيغ زدن، نه سوت زدن و نه خنديدن اگر شعر بي موردي خواندند من تذكر مي دهم مطمئن باش بچه ها خودشان مي دانند تا چه حد مجاز است اگر هم نارحت شخصت من و خودت هستي بگذار يك بار هم شخصيت ما زير پاي اينها له شود بخاطر خدا
بنده خدا همينجور هاج و واج به من نگاه مي كرد نمي دانست چه كار كند
يك خصوصيات جالبي كه دانشجويان دارند وقتي به آنها احترام مي گذاري خودشان حد و حدود ها را رعايت مي كنند لذا نزديك جمكران كه رسيديم من بلند شدم و براي بچه شروع به صحبت كردم از محبت آقا امام زمان و بزرگواري او مي گفتم . رفیق طلبه ام محو بچه هاي ساكت خيره به من بود و از تعجب با زبان بی زبانی مي گفت: يعني اين ها همان بچه هاي يك ساعت پيش هستند؟ 
همينطور كه حرف مي زدم گاهي قطرات اشكي را مي ديدم كه بر صورت هاي تيغ كشيده شده ي آنها سرسره بازي مي كرد. انگار من داشتم از گمشده اي براي آنها صحبت مي كردم كه سالها بود در پي يافتن او هستند
وارد مسجد كه شديم من كفشهايم را از پا در آوردم به دنبال من بچه هاي ديگر هم همين كار را كردند . دعاي فرج كه شروع شد كه امان آدم بريده مي شد
بعضي از همين افراد كه خيلي وقتها به آنها برچسب ضد دين مي زنيم آنچنان با سوز دعا مي خواندند كه آدم نمي توانست تحمل كند
بعضي ها هم كه اصلا بلدنبودند دعا فرج بخوانند، فقط گريه مي كردند با اينكه اصفهان تا قم خيلي نزديك است ولي بعضی هایشان برای اولين بار به جمكران مي امدند. اصلا تا به حال تصوري هم از جمكران نداشتند... 
 
برخورد با راننده ای که موسیقی ناجور گذاشته بود 
از روزهايي بود كه تاكسي خيلي سخت پيدا مي شد، من هم ماشين نياورده بودم
سوار يكي از اين سواري شخصي ها شدم. از خوشتيپي راننده برايتان بگويم. موهاي فر و بلند و كت روي دوش سيبيل تا بنا گوش، فقط كم بود تا هيكل آرنولدي او ببرد عقل و هوش
اقاي راننده هم هنوز حركت نكرده براي خوشي دل خودش يا ناخوشي دل من يك نوار ترانه زن از نوع انگليسي پخش كرد
در همين لحظه تصميم به نهي از منكر اين اقاي راننده گرفتم. چند فرضيه نهي از منكر در ذهنم آمد 
اول روش با قدرت و عزت نفس بود به اين شكل مثلا
اقا نوار را خاموش كن وگرنه
1-
حسابت را مي رسم 
از قدرت بدني راننده همين بس كه: اگر يك مشت نيمه ابدار به من مي زد انچنان ضربه مغزي مي شدم كه جان به جان افرين تسليم مي كردم
2-
از تاكسي پيدا مي شوم 
خوب پياده شو چه بهتر 
دوم روش هاي بدون عزت نفس 
1-
اقا خواهش مي كنم نوار را خاموش كن 
اگه خاموش نكنم چيكار مي كني خيلي خوش بينانه بايد تا دو ساعت به فلسفه موسيقي، موسيقي لهو و لهب، موسيقي هاي خوب و هزار قال و قيل ديگر براي او مي پرداختيم تازه اخرش به من مي گفت ليلي زن است يا مرد
اما روش من
يك شكلات كوچولو را وسط دويست توماني گذاشتم و كرايه را به او دادم! و هيچ حرفي نزدم
تا شكلات را ديد، اول تعجب كرد چون مناسبتي نداشت! بعد از چند ثانيه مكث در ميان صداي بلند ترانه خوان زن گفت: اي ول حاج اقا! دستت درد نكنه
خواهش مي كنم من تمام نشده بود كه شكلات در دهان اقاي راننده مزمزه شد هنوز 10 ثانيه نشده بود كه ديدم صداي ضبط قطع شد . نوار را بيرون اورد و در بين نوارهايش حسابي گشت و يك نوار ديگر گذاشت
من هم خوشحال كه تير به هدف خورد منتظر شنيدن صداي افتخاري يا ... بودم كه صداي روضه و مناجات شب اول قبر از ضبط ماشين بلند شد
من هم پيش خودم گفتم: حالا بايد يك نقشه بكشم نوار روضه بي وقتش را خاموش كنه
 
تذکر به آقای پهلوان بدنساز
 
عصر روز کاری فرا رسید و خسته و کوفه عازم سمت خانه بودم. سر راه هوس کردم به یاد قدیم ندیما یه نوشابه شیشه‌ای بخورم و بقالی سر کوچه بهترین گزینه به نظر می‌رسید
 
مشغول خوردن بودم که یک جوان هیکلی آمد داخل مغازه. تقریبا سه برابر من بود. با هیکلی ورزیده و یک گردنبد "فروهر" روی گردن که آن را انداخته بود روی پیراهنش. شیطنت همیشگی‌ام گل می‌کند که یک جوری حالی‌اش کنم با این گردنبند ضایع توی خیابان‌های شهر نچرخد بهتر است
 
می‌گویم: ماشاءالله... 
 
می‌خندد... 
 
ادامه می‌دهم: تو با این هیکل پهلوانی چرا به جای اسم "ابوالفضل" و "علی"؛ فروهر انداخته‌ای توی گردنت
 
جا می‌خورد و به گردنبندش نگاهی می‌اندازد. با خنده و با لحنی جالب می‌گوید: اتفاقی بود داداش. شما راست می‌گی
 
می‌گویم: ولی ماشاءالله به این هیکل... چشم نخوری ایشالا... 
 
قرار حاج ‏آقا با دوست دختر و دوست پسرهای اصفهانی
همانطورکه مي دانيد در اينترنت سايتي به نام کلوب وجود دارد که دختر و پسرها عضو آن مي شوند و در مباحث مختلف شرکت مي نمايند. یکي از کلوب هاي اين سايت کلوب اصفهان است که بعضی دختر و پسرهاي اصفهاني عضو اين کلوب هستند
يک روز که در کلوب اينترنتي اصفهاني ديدم دختر و پسرهاي کلوب قرار ملاقات دست جمعي گذاشتند. اين قرارها غالبا با هدف پيدا کردن دوست دختر و يا دوست پسر جديد صورت مي گيرد. تصمیم گرفتم براي ارتباط با جوانان با بچه‌هاي کلوب اصفهاني ها قاطي بشوم! با مدير کلوب تماس گرفتم و گفتم من هم مي يام سر قرار
مدير کلوب که داشت از تعجب شاخ در مي آورد اولش با ترديد جواب درستي نداد بعد ديد دست بردار نيستم به ناچار قبول کرد
آخر ماه رمضان، قرار دوست دختر و پسرهاي اينترنتي، لب زاينده رود، کنار پل فلزي، نزديک غروب....(چه عشقولانه!!) 
با يکي از رفقاي اينترنتي هماهنگ کردم، با ماشين آمد دنبالم که با هم برويم سر قرار. طبيعي بود يک کم استرس داشتم . يک آخوند، لب زاينده رود، قراري که بين 60 پسر و دخترهاي که قرار دوستي و رفاقت با هم مي گذارند
وقتي رسيدم چند نفري سر قرار آمده بودند نزديکهاي غروب بود کم کم داشت افطار مي شد لذا مدير کلوب رفته بود براي بچه ها، افطار يا همان شام تهيه کند . وقتي دختر و پسرها من را مي ديدند که به طرفشان مي روم، اولش فکر مي کردند که آمدم براي گير دادن، لذا بعضي ها مي خواستند فرار کنند بعضي ها پيش خودشون مي گفتند بابا بگذار حال آخونده رو مي گيريم. اما کي ديده بود يک آخوند با لباس برود لب زاينده‌رود براي امر به معروف
وقتي خبر دار مي شدند که حاج اقا هم مثل آنها سر قرارآمده ، دستشان را روي سرشان مي گذاشتند تا اندازه شاخي که از تعجب درآورده بودند ببینند. بعضي ها پيش خودشان مي گفتند اين ديگه کجا بود. به هر حال 60 نفر کم و پيش آمدند وهمه فهميدند در قرار دوست دختر و دوست پسرهاي اصفهاني يک آخوند هم شرکت کرده است
اذان مغرب که شروع شد هر کسي گوشه اي نشسته بود وياري پيدا کرده بود. وقتي فرصت را مناسب ديدم، گفتم: شما که همتون روزه هستيد. هنوز هم که غذا از رستوان نيامده پس بيايد نماز را بخوانيم
دختر و پسرها اين بار راستي راستي داشتند از تعجب شاخ در مي آوردند يك لحظه همه با تعجب به من نگاه كردند من هم تا كسي مخالفتي نكرده بود گفتم : تا غذا مي آورند اگر موافق باشيد نماز را بخوانيم که نماز که تمام شد زود افطار کنيم
خوشبختانه شير آب هم نزديک بود هيچ کس بهانه اي براي وضو نداشتن نمي توانست بگيرد. من هم سريع يک سنگ پيدا کردم و رفتم و جلو رو به قبله نشستم .چندتايي از بچه ها که مثبت تر بودند پشت سر من نشستند بقيه هم خوب ديدند اگر نيايند خيلي ضايع بازي است آمدند
يکي از دخترها كه فكر مي كرد خيلي زرنگ است گفت: ما که نمي تونيم بيايم چون چادر نداريم
من هم گفتم: خانم ها اگر حجاب و پوششان کامل باشد بدون چادر هم مي شود نماز بخوانند
بالاخره بر هر شکلي بود نماز جماعت با حضور 60 نفر دوست دختر و دوست پسر هاي قرار اينترنتي برگزار شد
بين نماز سخنراني 6 ثانيه اي کردم که متن کامل سخنراني اين بود: بنام دوست که هرچه هست از اوست. سکوت- تفکر- حرکت. بعد هم نماز را با حداکثر سرعت نماز راخواندم
جاتون خالي نماز که تمام شد غذا مفصل رفقاي اينترنتي هم ار رستوران رسيد. سفره را انداختند وسط پارک و... 
اما بعد از شام يا همان افطار، همه دختر و پسرها دور هم حلقه زدند و نشستند و يکي يکي خودشان را معرفي مي کردند و يک چند دقيقه کوچولو صحبت مي کردند. که من فلان هستم من فلون هستم
نوبت حاج آقا که رسيد، جلسه ساکت ساکت شد! همه نفس ها در سينه حبس شده بود
اين طوري شروع كردم: مي خواهم از عشق هايي ارزشمندي که بين شما و دوست دختر و يا دوست پسرهايتان هست صحبت کنم
حالا ديگه راستي راستي کسي نفس هم نمي کشيد بعضي ها هم سرشون طوري آورده بودند جلو که مثلا حرف من را کاملا متوجه بشوند و يک وقت چيزي از اين صحنه هيجان انگيز از دست ندهند
من هم ديدم تنور داغ است نان را چسباندم و ادامه دادم: کي گفته عشق بده کي گفته .. اگر مي خواهيد عاشق بشويد بايد فلان شود... فرق دوست داشتن و عشق اين است که ... دل بستگي و وابستگي تفاوت دارد سرچشمه دلبستگي ... 
سرتون را درد نيارم بحث که داغ داغ شد از رابطه ي عشق به همسر و خيانت به همسر آينده در دوستي ها قبل از ازدواج را وارد بحثم کردم و به لطف امام رضا توانستم به آنها بقبولانم که چنین ارتباطهایی در کوتاه مدت و بلند مدت چقدر ضرر دارد
جالب اينکه صحبت من قرار بود در حد دو دقيقه مثل ديگران باشد به اصرار خودشان تا نيم ساعت الي 45 دقيقه افزايش پيدا کرد تازه آخرش يادشون رفته بود كه اول آمدنم چپ چپ نگاهم مي كردند . حالا هر چي مي خواستم بروم نمي گذاشتند. به سختي گفتم بابا من خودم جلسه و منبر دارم نمي توانم بيشتر از اين باشم
بعداز حرفهاي من بچه ها دور من ريختند و يکي يکي و در هم بر هم سوال مي کردند و براي مشاوره از من آي دي گرفتند و بيش از نصف افراد هم شماره تلفن گرفتند و تا مدتها بعد از آن جلسه علاوه بر تماس تلفني آنها و و در خواست راهنمايي با ايميل و اينترنت، چند نفري هم حضوري آمدند و مشاوره گرفتند
شايد بعضی ها مخالف حضور روحاني در چنین جمعی و اينگونه امر به معروف و نهي از منکر  باشند. بعضی اگر از چنین مراسمی خبردار شوند، با این دخترها و پسرها به اسم دین و نظام و همه مقدسات، تند برخورد می کنند و جلسه شان را به هم می زنند. شاید آنها نمی دانند که اثر چنین کاری، ایجاد تنفر نسبت به دین و مقدسات است.

 

تذکّر: ما عبد هستیم

روزی حضرت کاظم (ع) از در خانه «بشر حافی» در بغداد می گذشتند که صدای ساز و آوازو رقص را از آن خانه شنیدند.

ناگاه کنیزی از آن خانه بیرون آمد و در دستش خاکروبه بود و بر کنار در خانه ریخت.

امام فرمودند: ای کنیز صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟

عرض کرد: آزاد است.

فرمود: راست گفتی اگر بنده بود از مولای خود می ترسید.

کنیز چون برگشت«بشر حافی» بر سر سفره شراب بود و پرسید: چرا دیر آمدی؟

کنیز جریان ملاقات با امام را نقل کرد.

بشر حافی با پای برهنه بیرون دوید و خدمت آن حضرت رسید و عذر خواست و اظهار شرمندگی نمود و از کار خود توبه کرد.

امر به معروف کردن ستمکاران

گویند روزی مگسی بر صورت منصور خلیفه نشست، آن را از خود دور ساخت ولی دوباره برگشت و بر چهره اش فرود آمد و آنقدر این کار را تکرار کرد که او به تنگ آمد.

در همین موقع امام جعفر صادق(ع) بر او وارد شدند، منصور ایشان را مخاطب ساخته گفت: ابا عبدا... خدای عزّ و جلّ به چه منظور مگس را خلق کرد؟

امام فرمود: برای این که ستمکاران را خوار کند و از کبر و نخوت آنها بکاهد.

 

·         خاطرات شهداء

خلاف قانون هم منکر است

چراغ اوّل رو که رد کرد آقای بهشتی خیلی تحمّل کردند که چیزی نگویند، دوّمین چراغ قرمز بود که صداشون در اومد گفتند: اگر از این هم بگذری دیگه نمیشه پشت سرت نماز خوا.ند با تکرار گناه صغیره که میشه گناه کبیره.

طرف با حالت حق به جانبی گفت اینها قانون طاغوته، باید سرپیچی کرد؛ آقای بهشتی با ناراحتی دست گذاشتند روی داشبورد و محکم گفتند: اینها قوانین انسانیه، عین انسانیّت.

نهی از منکر با معرفی الگو

بنی صدر اوّلین رئیس جمهور انقلاب بود و امام نمی خواستند زیاد درباره کارهای او نظر بدهند.

بنی صدر داشت در حضور امام از آقای بهشتی شکایت می کرد که انحصار طلب است و نمی گذارد ما کاری بکنیم و همه کارها را خود به دست گرفته است.

امام با ناراحتی گفتند اینقدر که شما از آقای بهشتی شکایت می کنید وا... وا... وا... آقای بهشتی تا این ساعت حتّی یک کلمه پشت سر شما با من صحبت نکرده است.

نهی از منکر صبر می خواهد

در زمان فتح علی شاه قاجار در یزد عالمی بود به نام «ملاحسن یزدی» که مورد احترام مردم بود. فرماندار شهر یزد به مردم ظلم و بدی می کرد.

ملا حسن ایشان را به کردار ناپسندش تذکّر داد ولی سودی نبخشید. شکایت او را برای فتح علی شاه نوشت باز فایده ای نداشت.

چون در امر به معروف و نهی از منکر ساعی بود، مردم یزد را جمع کرد و همگی فرماندار را به دستور او از شهر بیرون کردند.

جریان را به فتح علی شاه گزارش دادند. بسیار ناراحت شد و دستور داد ملا حسن یزدی را به تهران احضار کردند.

شاه به آخوند گفت: حادثه یزد چه بوده است؟

گفت: فرماندار تو در یزد حاکم ستمگری بود، خواستم با اخراج او شرّ او را از سر مردم رفع کنم.

شاه عصبانی شد و دستور داد چوب و فلک بیاورند و پاهای آخوند را به فلک ببندند و همین کار را کردند.

امین الدوله به شاه گفت: ایشان تقصیری ندارد و اخراج فرماندار بدون اجازه او توسط مردم انجام شد.

آخوند با اینکه پاهایش به چوب و فلک بسته بود، گفت: چرا دروغ بگویم، فرماندار را من به خاطر ظلم از یزد اخراج نمودم.

سرانجام به اشاره شاه، امین الدوله وساطت کرد و پای آخوند را از بند فلک باز کردند.

شب شاه در عالم خواب پیامبر(ص) را دید که دو انگشت پای مبارکش بسته شده است . پرسید: چرا پای شما بسته شده است؟

فرمود : تو پای مرا بسته ای.

شاه گفت هرگز من چنین بی ادبی نکردم.

فرمود: آیا تو فرمان نداده ای که پاهای آخوند ملا حسن یزدی را در بند فلک نمودند؟

شاه وحشت زده از خواب بیدار شد و دستور داد لباس فاخری به او بدهند و با احترام به وطنش بازگرداند. آخوند آن لباس را نپذیرفت و به یزد بازگشت و پس از مدتی به کربلا رفت و تا آخر عمر در کربلا بود.

 

لزوم شناخت منکر

شخصی نزد قاضی بصره رفت و از او پرسید: اگر کسی خرما خورد اشکال دارد؟

گفت: نه. پرسید بعد از خرما قدری آب روی آن خورد چطور؟

گفت: نه اشکالی ندارد. پرسید چرا همین آب و خرما را وقتی در آفتاب گذارند(و شراب شود) و بعد خورند اشکال دارد؟

ایاس گفت: اگر قدری آب بر تو ریزند به تو صدمه ای می زند؟

گفت:نه.

گفت: اگر بعدش قدری خاک بر تو ریزند چطور؟

گفت:نه.

ایاس گفت: اگر خاک و آب را به هم آمیزند و سپس خشک سازند و سپس بر سرت زنند چه شود؟

گفت: سرم بشکند و صدمه وارد آید. قاضی گفت: همچنان که ترکیب آن دو چیز سر تو را بشکند ترکیب آن دو چیز هم قانون شرع را بشکند.

 

سوءظن هم خودش منکر است

مسئول جزیره مینو گفت:امشب به علت کمی نیرو هر نفر ۲ کشیک خواهد داشت یکی جلوی مقر و یکی در خط(کنارشط).

برادران همگی پذیرفتند، در نتیجه یک نوبت نگهبانی از ساعت ۲ تا ۱۲ جلوی مقر گذاشتند که به اتفاق یک برادر بسیجی نگهبانی بدهیم.

تاریکی مطلق باعث می شد که ۲ نفر فقط سیاهی یکدیگر راببینیم و چهره ها به هیچ وجه مشخص نبود. پس از کلام ابتدایی دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد.

او یک طرف من هم یک طرف، مدّتی این چنین گذشت و جز صدای جیرجیرک و گاهی شلیک گلوله صدایی نمی آمد.پس از مدت زمانی برادر بسیجی حرکتی کرد برخاست و پرسید آب نمی خورید؟

گفتم: متشکرم، خیر . پرسیدیخ چی؟ با تعجب جواب دادم متشکرم نه.

عجب، یخ خوردن مال بچه هاست.و گاهی من هم در زمان بچگی می خوردم ولی الآن ....

صدای باز شدن درب کلمن را شنیدم و دست داخل آن کرد و پس از چرخی یک تکه یخ بیرون آورد و درب کلمن را بست و شروع به جویدن کرد، از رفتار بی ادبانه و بچگانه و غیربهداشتی اش خوشم نیامد ولی تحمّل کردم تا یخ را تماماً جوید،مثل بچه ها. حدود۱۰ دقیقه ای که باز هم پس از سکوت گذشت دوباره رفت عمل اولیّه اش را تکرار کرد با خود گفتم از ادب بویی نبرده ولی بازهم تحمّل کردم و گفتم از آب کلمن نمی خورم بگذار هرکار می خواهد بکند.پس از این که یخ را کاملاً جوید و سکوت دوباره حاکم شد. پرسیدم: اهل کجایی؟گفت: آبادان.

پرسیدم چند وقت است جبهه ای؟ گفت درست نمی دانم. با اصرار گفتم حدوداً؟ گفت حدود دو سال و نیم.

تعجّب کردم با این سابقه طولانی چطور این کارها را انجام می دهد.

گفتم عجب، عملیات هم بوده ای؟ گفت تقریباً در همۀ عملیات های جنوب. می خواستم کم کم نهی از منکر را با صحبت به او حالی کنم..گفتم: خاطره ای داری؟گفت جبهه همه اش خاطره است و باز سکوت.

احساس کردم نمی خواهد ادامه بدهد. پرسیدم: زخمی هم شده ای؟گفت: بله. گفتم ظاهراً که الحمدلله سالم هستید.

سرش را بلند کرد و گفت: دعا کنید خداوند به همه رزمندگان سلامتی دهد.

اصرار کردم ادامه دهد.ساکت بود.

کجایتان؟ شکمم.

گوشم با شماست. با اصرار من ادامه داد.

با ترکش دیافراگم شکمم پاره شد، الان هم پاره است. در ایران قابل معالجه نیست و می گویند باید برم خارج ولی الآن زمان جنگ است و خرج از بیت المال مسئولیت بیشتری دارد.

گفتم: حالا که الحمدلله مشکلی ندارید؟ گفت نه زیاد فقط همین پارگی باعث شده که در معده ام سوزش شدیدی احساس کنم طاقتم که تمام می شود یک تکه یخ می جوم شاید آرام گیرد.

آن شب از آب کلمن خود را سیراب کردم به این نیّت که دلم شفا یابد از آب مطهری که او به یخ هایش دست زده بود.روحش شاد...

 

نوجوانی شهید ابراهیم امیرعباسی

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.

کتاب ساکنان ملک اعظم، ص 5

 

حرام است حرام! شهید حسن آقاسی زاده شعرباف

 

نگذاشت تالار بگیریم ،ما هم تمام مجالس را در منزل گرفتیم.

خا نمها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم ،داماد باید می آمد کنار عروس می نشست تا هدایا ی خانواده ها تقدیمشان شود.

گفتم:مادر جان !عروسی است همه منتظر هستند چرا نمی آیی؟ اگر نییایی فکر می کنند عیبی داری !!

گفت : نه هر فکری می خواهند بکنند از نظر اسلام درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجا جمع هستند.

کنترل نگاه ها در این شرایط سخت است سخت!!!

منبع:. شهاب ص۶۷

 امام على علیه السلام :

مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ اَراحَ قَلْبَهُ؛

هر كس چشم خود را [از نامحرم] فرو بندد، قلبش راحت مى ‏شود.

تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 260 ، ح 5555

 

دروغ رزمنده


اومد و بهم گفت: میشه ساعت چهار صبح بیدارم کنی تا داروهامرو بخورم؟
سـاعت چهـار صبح بیـدارش کردم. تشـکر کرد و بلند شـد از سـنگر رفـت بیرون، 
بیسـت الی 25 دقیقه گذشـت، اما نیومد. نگرانش شـدم. رفتم دنبالش؛ دیدم یه قبر 
کنـده و توش نمـاز شـب میخونـه و زارزار گریه میکنه.
بهش گفتم: مرد حسابی! تو که منو نصف جون کردی؟!
میخواسـتی نماز شـب بخونـی چرا بـه دروغ گفتی مریضـم و میخـوام داروهامرو 
بخورم؟!
برگشـت و گفت: خدا شـاهده من مریضم، چشـمای من مریضه، دلـم مریضه، من 
16
سـالمه؛ چشـام مریضـه چـون توی این 16 سـال امـام زمانf رو ندیـده؛ دلم 
مریضـه، بعـد از 16 سـال هنـوز نتونسـتم با خدا خـوب ارتبـاط برقرار کنم؛ گوشـام 
مریضـه، هنوز نتونسـتم یه صدای الهی بشـنوم...

 مجله آشنا..شماره ۱۹۶

 

اگر مردم حلالمون نکنن چی؟/شهید مصطفی چمران

موسسه جبل عامل در لبنان مخصوص پسر ها ومدینه الزهرا مخصوص دختر های یتیم شیعه بود، از چند ساله تا 16 - 17 ساله. مجتمعی بود فرهنگی که هم مدرسه بود وهم خوابگاه . دکتر چمران محبوبیّت خاصی در بین آنها داشت.

یک بار با بی سیم خبر دادند که دکتر دارد برای دیدنتان با ماشین به مدینه الزهرا می آید . به محض شنیدن این مطلب بچه ها ومسئولان مجتمع رفتند و با اسلحه اتوبانی را که از بیروت به سمت دریا می رفت رو بستند .

دکتر که از دور آمد و دید راه بسته است تعجب کرد و پرسید : مگه اتفاقی تو مدینه الزهرا افتاده ؟! چرا ماشین های مردم معطلند؟! او بلا فاصله خود را به افراد مسلح رساند وگفت : چرا اتوبان را بستین؟! کی قراره به این جا بیاد؟ وقتی جواب شنید به احترام شما اتوبان را بستیم ، هر دو دستش را بلند کرد و بر سر خود زد و گفت : وای بر من وای بر من ! اگر مردم حلالمون نکنن چی؟ بچه ها با تعجب پرسیند :مگه اشتباهی از ما سر زده ؟ دکتر گفت: برای همین چند دقیقه ای که به خاطر من از عمرشون تلف شده فردا باید جوابگو باشیم وبعد دوباره گفت :وای برتو مصطفی باید از تک تکشون حلالیّت بطلبیم او به سراغ ماشین ها رفت سرش را از شیشه تک تک ماشین ها داخل می کرد ومی گفت آقا منو حلال کنید؛این بچه های منو حلال کنید ، نفهمیدن اشتباه کردن ؛

کتاب چمران مظلوم بود به کوشش علی اکبری ، چاپ هفتم ،زمستان 93 ، ص 11
نام:
ایمیل:
* نظر: